تبليغاتX
فرهنگ دمکراسی و حقوق بشر
بر این باوریم،بستر ساز خشونت ، استبداد و دیکتاتوری ، فرهنگ جوامع است .
داریوش همایون

عرفیگرائی به معنی سکولاریسم لیبرال انگلو ساکسون، نه بی دینی است نه لائیسته ژاکوبن فرانسوی؛ عرفیگرائی در بن خود یک معنی بیشتر ندارد ــ بیرون بردن تقدس از امر عمومی، از اداره جامعه و نه از وجدانیات افراد



جای دین در جامعه مسئله ای به کهن سالی جامعه های بشری است. از همان زمان که دستیابی به تکنولوژی کشاورزی و دامداری (از سیزده تا ده هزار سال پیش) اجتماعات بزرگ تر انسانی، نخست دهکده ها و سپس از پنج هزار سالی پیش شهر ها را پدید آورد، اداره روزانه اجتماعات در دست کسانی می افتاد که یا زور بیشتر می داشتند یا، از آن مهم تر، می توانستند بر اذهان مردمان تسلط یابند. زور بس نمی بود چون به آسانی جابجا می شد، ولی آنچه بعد ها نظام های اعتقادی و سرانجام دین نام گرفت برتری پایدار تری می بخشید. از اینجا بود که قدرت سیاسی و دینی در همه جامعه های بشری خاستگاهی یگانه داشته است. پادشاه-کاهن، هنجار norm همه دولت ها از پنج هزار سال پیش بوده است ــ تا هنگامی که ایرانیان فرایافت concept
همزادی دین و دولت را آوردند و به یگانگی دین و دولت پایان دادند.
امپراتوری های ماد و هخامنشی را بیابانگردانی پایه گذاشتند که دیگر جز سلجوقیان در تاریخ ایران مانندی نیافتند. آریائی هائی که از استپ های جنوب روسیه و اوکراین کنونی به فلات ایران سرازیر شدند برخلاف بیابانگردان دیگر برای سوختن و کشتن نیامده بودند. آنها به مردمان با فرهنگی که از سه چهار هزار سال پیش از خود شان تمدن های بزرگ در این سرزمین پایه گذاری کرده بودند احترام می گذاشتند و با آنها در می آمیختند و از آنها می آموختند. منشور کورش آغازگر رواداری مذهبی نبود و یک فرایند دویست ساله را که تا پایان اشکانیان سیاست رسمی دولت در ایران شد نهادینه گردانید. "نمونه ساخت" replica های منشور را در سرتاسر امپراتوری یافته اند که نشان می دهد قانون کشور بوده است. پیش از کورش نیز اقوام ایرانی در گوشه و کنار فلات ایران به باور های مذهبی دیگران کاری نداشتند. ماد ها (همدست با بابلیان) نینوا را ویران کردند که در کنار آتش زدن آکروپل آتن تنها نمونه های "واندالیسم" و مایه سرشکستگی ایرانیان کهن است. ولی آن انتقام جوئی های شایسته بربر ها استثنائی بودند. (واندال ها که رم را تاراج کردند و اروپائیان به تاراج و کشتن و سوختن می شناسند از اقوام آریائی بودند).
جهانگشائی و جهانداری هخامنشیان با پادشاه-کاهن جور در نمی آمد. کامبیز خود را فرعون مصر خواند و به جامه پادشاه-کاهن درآمد (حساسیت مصریان سربلند چنان بود که او مادر خود را نیز یک شاهدخت مصری ادعا کرد) ولی شاهنشاهان هخامنشی نمی توانستند سران آن همه مذهب های گوناگون باشند. حاکمیت یگانه زمینی ـ آسمانی ناچار به حاکمیت دوگانه ولی همتراز دگرگشت یافت. ایرانیان با نظریه همزاد بودن دین و دولت نخستین گام را در عرفیگرائی (در معنی جدا کردن دین از دولت) برداشتند. یونانیان و رومیان باستان با مذاهب مدنی شان در این مقولات نمی گنجیدند. در امپراتوری رم پس از بردن پایتخت از رم به کنستانتینوپل، پاپ که در رم مانده بود اندک اندک کلیسا را از حاکمیت دولت جدا کرد تا بار دیگر در حاکمیت کلیسا بهم پیوندد.
اسلام یگانگی دولت و دین را در وجود خود پیامبر زنده کرد و تا هنگامی که خلفا قدرت داشتند پیشوائی سیاسی و دینی در یک جا بود. ولی با سربلند کردن پادشاهی های مستقل در ایران و نیز تکیه روزافزون حکومت های اسلامی به قانون های غیر شرعی، دین و دولت عملا رو به جدائی گذاشتند. خواجه نظام الملک "نامه تنسر" را گرفت و همزاد بودن دین و دولت را، که نام دیگر استقلال دولت از دین است، بار دیگر در متن اسلامی نظریه پردازی کرد. این نظریه تا سده بیستم و برآمدن سلفی ها و سپس بنیادگرائی خمینی و القاعده و باززائی آرزوی خلافت اسلامی کمابیش جاری بوده است. (پادشاهان صفوی چندی به عنوان مرشد کامل نقش دوگانه پادشاه-کاهن را داشتند ولی شکست اجتناب ناپذیر طریقت از شریعت کار را در پایان به سرپرستی آخوند ها کشانید و مرشد کامل خاکبوس شیخ الاسلام گردید).
در اروپای باختری کلیسای کاتولیک، که تنها جانشین واقعی امپراتوری رم بود، پس از پاره پاره شدن امپراتوری فرانک ها در سده نهم با بهره گیری از جنگ ها و رقابت های سلسله ای و ملی، یک دوران ششصد ساله برتری را تجربه کرد. ولی رنسانس و اصلاح دینی و جنگ های مذهبی و برآمدن دولت های مدرن، سرانجام به مداخله دین در دولت پایان دادند.
* * *
این تاریخچه به قصد نشان دادن اهمیت عوامل سیاسی در سلوک جامعه های بشری به عرفیگرائی آورده شده است. ایرانیان به علت جهان بینی گشاده استثنائی خود که در آموزه های زرتشت چنان شکوهی یافت، و نیز به ملاحظات عملی اداره امپراتوری جهانی خود رشته یگانگی دین و دولت را چنان گسستند که اسلام نیز مگر به استثنا نتوانست برقرار کند؛ و اروپائیان باختری با برسازی دولت-ملت مدرن نقطه پایان بر هر برتری دین در امور عمومی گذاشتند. آنچه خلاف این در آن سو و این سوی جهان می بینیم کژروی هائی نافرجام است و مانند جمهوری اسلامی لاشه خود را بردوش می کشد. در ایران ما همه عوامل پیروزی عرفیگرائی را فراهم داریم: از مقدمات فکری که اندیشه مندان اروپائی و ایرانی و هندی و عرب به فراوانی فراهم آورده اند، تا ورشکستگی و رسوائی حکومت آخوند و جهان بینی بنیادگرای اسلامی که خلافت "دیو عباسی" ناصر خسرو نیز به پای ش نمی رسید، تا بیداری توده های بزرگی از جمعیت ایران که در جهان پس از حاکمیت دین می زیند. ما تنها زمان و کوشش هشیارانه لازم داریم.
جامعه ایرانی در مسیر عرفیگرا شدن است ولی آیا همه یک تصور از عرفیگرائی داریم؟ مشکل در اینجاست و اگر مسئله را به روشنی نبینیم کار را بر خود دشوار تر خواهیم گرداند.
عرفیگرائی به معنی سکولاریسم لیبرال انگلو ساکسون، نه بی دینی است نه لائیسته ی ژاکوبن فرانسوی. عرفیگرائی در بن خود یک معنی بیشتر ندارد ــ بیرون بردن تقدس از امر عمومی، از اداره جامعه و نه از وجدانیات افراد. از این گذشته به دولت و هیچ مرجعی حق مداخله در باور های افراد جامعه یا رفتار شخصی افراد (تا آنجا که به حقوق دیگران تجاوز نشود) نمی دهد. اگر مردم می خواهند فرزندان شان درس مذهبی بگیرند خودشان می توانند هزینه اش را بدهند ولی نمی توانند آنها را وادار کنند. اگر هم درس مذهبی به صورت آموزش کینه و خشونت در آید وظیفه دولت است که برای حفظ جامعه جلو ش را بگیرد. زنان اگر خود بخواهند می توانند با حجاب در نهاد های عمومی ظاهر شوند ــ ولی اگر خود بخواهند. به همین ترتیب بحث آزاد محترمانه درباره هر موضوعی می باید آزاد باشد ولی حمله و توهین به باور های کسان، مانند تبعیض به زنان، تجاوز به حق آنان است.
گوهر عرفیگرائی، رواداری لیبرال است. لیبرالیسم سیاسی به دین به عنوان یک نظام ارزش های اخلاقی، نه یک نظام هنجار ها ــ باید ها و نباید ها ــ می نگرد، و می تواند اوضاع و احوال مناسب کنار آمدن دین را با ارزش های لیبرال فراهم کند. همه دین ها، به ویژه اسلام با چیرگی که عملگرائی در آن دارد، از همان آغاز خود تابع اوضاع و احوال بوده اند. امروز در جمهوری اسلامی و عربستان نیز نمی توان به آسانی صد سال پیش دست و پای دزدان را برید و چشم کسان را به عنوان قصاص در آورد و زانیان را سنگسار کرد و به هر کس اختیار داد که به تکلیف شرعی، امر به معروف و نهی از منکر کند. چند همسری و تبعیض به زنان که واپسین سنگر های مردسالاری است در بسیاری جامعه های اسلامی زیر حمله است. آن جامعه ها یکی پس از دیگری راه هائی برای نادیده گرفتن باید ها و نباید ها می یابند و لی ارزش های اخلاقی می توانند و بهتر است نگه داشته شوند. هیچ اشکال ندارد که مردمانی آزادی جنسی یا احترام به خانواده یا دوری از اعتیاد را در تعبیر سختگیرانه تری از پاره ای مردمان دیگر تلقی کنند. در عرفیگرا ترین جامعه ها این بازگشت به ارزش ها را می بینیم. از همه چیز گذشته آن حس زیبا شناختی که در انسان است سرانجام بر بیرون رفتن از اعتدال، بر زیاده روی و ابتذالی که در پیشرفته ترین جامعه ها می بینیم، خواهد شورید.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 18:8  توسط طلوع  | 

 رادیو فردا - سازمان عفو بين الملل گزارش سالانه خود  در سال ۲۰۰۷، درباره وضعيت حقوق بشر در کشورهای مختلف جهان را منتشر کرد.

در اين گزارش سالانه درباره ايران آمده است:«مقامات جمهوری اسلامی در سالی که گذشت، به سرکوب مخالفان ادامه داده اند، روزنامه نگاران، نويسندگان، دانشمندان و فعالان حقوق زنان و اجتماعی در معرض دستگيری های خودسرانه ممنوعيت سفر، تعطيل سازمان های غير دولتی آنان و آزار بوده اند. تبعيض عليه زنان در قانون و عمل تثبيت شده است، شکنجه و ساير بدرفتاری ها در زندان ها و بازداشت گاه ها گسترده بود.»

سازمان عفو بين الملل در گزارش سالانه خود می نويسد:« دست کم ۳۳۵ نفردر سال گذشته در ايران اعدام شدند که هفت تن از آنان بزهکاران خردسال بودند، احکام اعدام به وسيله سنکسار، قطع عضو و شلاق همچنان صادر شد و به مرحله اجرا درآمد.»

فقدان آزادی بيان

در گزارش سازمان عفو بين الملل درباره نبود آزادی بيان در ايران آمده است:«قوانين حاوی تعبيرات مبهم و سختگيرانه و سرکوب گسترده ، مخالفت مسالمت آميز را به دنبال داشته است. تظاهرات غالبا به دستگيری های گروهی و محاکمات ناعادلانه منجر شده است. مقامات، محدوديت های زيادی برای دسترسی به اينترنت ايجاد کرده اند. روزنامه نگاران، دانشگاهيان و وبلاگ نويسان از جمله افرادی با تابعيت دوگانه، دستگير و به زندان يا شلاق محکوم شدند و چندين نشريه تعطيل شد.»

سازمان عفو بين الملل در گزارش سالانه خود می نويسد:«در سال گذشته،گروه های مستقل حقوق بشر و سازمان های غير دولتی برای ثبت رسمی با تاخير های طولانی مواجه بودند. دانشجويانی که برای احترام بيشتر به حقوق بشر، مبارزه می کردند با اقدامات تلافی جويانه از جمله دستگيری های خودسرانه و شکنجه روبه رو شدند. »

  • «قوانين حاوی تعبيرات مبهم و سختگيرانه و سرکوب گسترده ، مخالفت مسالمت آميز را به دنبال داشته است. تظاهرات غالبا به دستگيری های گروهی و محاکمات ناعادلانه منجر شده است. مقامات، محدوديت های زيادی برای دسترسی به اينترنت ايجاد کرده اند. روزنامه نگاران، دانشگاهيان و وبلاگ نويسان از جمله افرادی با تابعيت دوگانه، دستگير و به زندان يا شلاق محکوم شدند و چندين نشريه تعطيل شد.»

عفو بین الملل

فشار بر مدافعان حقوق بشر

اين سازمان مدافع حقوق بشر سپس به عماالدين باقی، روزنامه نگار و رييس انجمن دفاع از حقوق زندانيان اشاره می کند و می گويد وی در مهر ماه گذشته پس از آنکه به اتهام اقدام عليه امنيت ملی احضار شده بود، بازداشت شد.

همسر او و دخترش هم به دليل شرکت در يک کارگاه حقوق بشر در دوبی در سال ۲۰۰۴، چهار سال پيش به داتهام ديدار و تبانی به قصد اخلال در امنيت کشور، در مهر ماه به سه سال جبس تعليقی محکوم شدند. عماد الدين باقی خود در زندان اوين در آذر ماه دچار حمله قلبی شد.»

سازمان عفو بين الملل همچنين به منصور اسانلو، رييس اتحاديه کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه در دی ماه گذشته اشاره می کند و می نويسد:« در مهر ماه يک دادگاه تجديد نظر محکوميت پنج ساله ای برای او که در اسفند ماه صادر شده بود را تاييد کرد.»

تبعيض عليه زنان

سازمان عفو بين الملل سپس به فعالان حقوق زنان اشاره می کند و در گزارش سالانه خود درباره وضعيت حقوق بشر می نويسد:« فعالان حقوق زنان در ايران همچنان در قانون و عمل با تبعيضات گسترده ای همراه بودند. هزاران نفر به خاطر عدم رعايت مقررات اجباری حجاب دستگير شدند. فعالان کمپين يک ميليون امضاء برای اعتراض به قوانين تبعيض آميز جمهوری اسلامی عليه زنان با آزار و دستگيری رو به رو بودند.

اين گزارش می افزايد: روناک صفازاده و هانا عبدی دو زن کرد هستند که در ماه های مهر و آبان گذشته در سنندج دستگير شده بودند.  محکوميت ۳۰ ماهه جبس برای دلارام علی، از فعالان حقوق زنان که به دنبال تظاهرات مسالمت آميز در تهران دستگير شده بود، پس از کمپين داخلی و بين المللی به تعويق افتاد. همچنين ۳۳ زن که در مقابل دادگاه انقلاب به محاکمه ۵ تن از فعالان حقوق زنان اعتراض کرده بودند، دستگير و روانه زندان شدند.

سرکوب اقليت ها

سازمان عفو بين الملل همچنين در گزارش سالانه خود به سرکوب اقليت ها در ايران اشاره می کند و می نويسد:« دست کم هشت عرب اهوازی ايرانی پس از اين که در رابطه با انفجار بمب در خوزستان مجرم شناخته شدند، اعدام شدند. دست کم ۱۷ عرب اهوازی ديگر بنا به گزارش ها در ماه ارديبهشت دستگير شدند.

همچنين به گفته سازمان عفو بين الملل در اسفند ماه گذشته صدها فعال آذربايجانی ايرانی در رابطه با تظاهرات مسالمت آميز به مناسبت روز جهانی زبان مادری دستگير شدند.

سازمان عفو بين الملل می افزايد:« پليس در بلوچستان به يک دختر ۱۱ ساله که به همراه پدرش از مدرسه بازمی گشت شليک کرده و او را کشت. به اعتقاد سازمان عفو بين الملل هيچ تحقيق رسمی درباره مرگ وی صورت نگرفته است.»

سازمان عفو بين الملل درباره فشارهای وارده بر کردها می نويسد:« محمد صديق کبودوند، روزنامه نگار و رييس سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان در خرداد ماه گذشته به اتهام اقدام عليه امنيت ملی و همکاری با گروه های مخالف نظام بازداشت شد. او از شرايط بد زندان و بد رفتاری با خود شکايت کرده است.

  • « در سال ۲۰۰۷، سال گذشته تعداد اعدام ها در ايران به شدت افزايش پيدا کرد. ۳۳۵ نفر اعدام شدند. اگر چه آمار واقعی بالاتر از اين تعداد است».

عفو بین الملل

محمد صديق کبودوند هفته گذشته در زندان دچار سکته خفيف شده است.

وضعيت اقليت های مذهبی

سازمان عفو بين الملل در ادامه گزارش خود به وضعيت اقليت های مذهبی در ايران می پردازد و می نويسد:« بهاييان در سراسر ايران به خاطر مذهبشان با سرکوب رو به رو بودند. دست کم ۱۳ بهايی در حداقل ۱۰ شهر ايران دستگير شده و مورد آزار و رفتارهای تبعيض آميز مانند محروميت از دسترسی به آموزش عالی، وام بانکی، پرداخت حقوق بازنشستگی قرار گرفته اند».

اين گزارش می افزايد: در ماه های مرداد و آبان تعدادی درگيری با دراويش ده ها زخمی برجای گذاشت. در ماه آبان بيش از ۱۰۰ نفراز آنها دستگير شدند. در ماه شهريور يک زن و شوهر، يک مسيحی تغيير مذهب داده که با يک زن مسيحی در مراسمی اسلامی ازدواج کرده بود، بنا به گزارش سازمان عفو بين الملل در گوهر دشت شلاق خوردند.

اعمال شکنجه

سازمان عفو بين الملل در باره اعمال شکنجه در ايران در گزارش سالانه خود می نويسد:« شکنجه و ساير بدرفتاری ها با بهره گيری از دوران طولانی بازداشت بيش از اتهام ها و محروميت از دسترسی به وکيل و خانواده در بسياری از زندان ها و بازداشت گاه ها عموميت داشت. دست کم دو نفر بر اثر احتمال شکنجه در بازداشت درگذشتند».

اين سازمان در ادامه می نويسد:« سه دانشجوی دانشگاه امير کبير و سردبيران نشريات دانشجويی که به اتهام دست داشتن در چاپ و انتشار نشرياتی که در آن به گفته مقامات جمهوری اسلامی به مقدسات اسلام توهين شده است، در ارديبهشت ماه سال گذشته، بازداشت شدند. اين سه دانشجو به گفته خانواده هايشان در زندان شکنجه شده اند. اين شکنجه ها شامل جلسات بازجويی ۲۴ ساعته، محروميت از خواب، ضربات با کابل و مشت، تهديد زندانيان و خانواده هايشان بوده است.

سازمان عفو بين الملل سپس به زهرا بنی يعقوب، دانشجوی پزشکی اشاره می کند که در مهر ماه گذشته بازداشت و در همدان در باداشتگاه درگذشت. مقامات جمهوری اسلامی اعلام کردند وی در بازداشتگاه خودکشی کردها ست اما خانواده و وکيل مدافع زهرا، اين احتمال را رد کرده اند.

سازمان عفو بين الملل می نويسد: « يک گزارش در آبان ماه حاکی از اين بود که رييس بازداشتگاه همدان دستگير شده است اما بعد با قيد وثيقه آزاد شده و بر سر کار خود باقی مانده است.»

اين سازمان در گزارش سالانه خود سپس به بررسی مجدد پرونده زهرا کاظمی، خبرنگار عکاس کانادايی – ايرانی اشاره می کند که در بازداشتگاه در سال ۲۰۰۳، ۵ سال پيش به طور مشکوکی درگذشت.

مجازات اعدام در ايران ادامه دارد

سازمان عفو بين الملل سپس درباره مجازات اعدام و اجرای آن در ايران در گزارش خود می نويسد:« در سال ۲۰۰۷، سال گذشته تعداد اعدام ها در ايران به شدت افزايش پيدا کرد. ۳۳۵ نفر اعدام شدند. اگر چه آمار واقعی بالاتر از اين تعداد است».

به نوشته سازمان عفو بين الملل، برخی اعدام ها در ملا عام و به صورت گروهی انجام شده است. در ماه ارديبهشت، يک دادگاه ويژه در شرق ايران تشکيل شد تا زمان بين جرم و مجازات را کاهش دهد و اين امر به افزايش چشمگير تعداد اعدام بلوچ ها منجر شد.

اعدام نوجوانانی که به هنگام ارتکاب جرم زير ۱۸ سال سن داشتند.

سازمان عفو بين الملل سپس به اعدام نوجوانانی که به هنگام ارتکاب جرم زير ۱۸ سال سن داشتند، اشاره می کند و می نويسد:« دست کم ۷ تن که به هنگام ارتکاب جرم زير ۱۸ سال داشتند، اعدام شدند و ۷۵ بزهکار خردسال ديگر در انتظار اعدام بسر می برند. »

به گفته سازمان عفو بين الملل به دنبال اعتراضات داخلی و بين المللی، حکم اعدام دست کم دو بزهکار خردسال، سينا پايمرد و نازنين فتحی تخفيف يافت.

سنگسار

سنگسار از ديگر موضوعاتی است که سازمان عفو بين الملل در گزاش سالانه خود درباره وضعيت حقوق بشر به آن اشاره کرده است. اين سازمان می نويسد:« جعفر کيانی علی رغم دستور قوه قضاييه مبنی بر توقف حکم او، در دی ماه در تاکستان سنگسار شد. مقامات مسوول بعدها گفتند که قاضی اشتباه کرده است. دست کم ۹ زن از جمله هم پرونده جعفر کيانی و دو مرد در خطر سنگسار قرار دارند.

سازمان عفو بين الملل سپس به مجازات های به گفته اين سازمان «بی رحمانه ، غير انسانی و خفت آور» در ايران اشاره می کند و می نويسد:« احکام شلاق و قطع عضو در ايران همچنان صادر می شود.  صغرا مولايی، متهم به قتل همسرش که به سنگسار محکوم شده بود، پس از لغو اين حکم، به خاطر روابط نامشروع ۸۰ ضربه شلاق خورد. »

سازمان عفو بين الملل همچنين می افزايد:« انگشتان يا دست های ۸ تن به جرم دزدی در سال گذشته در ايران قطع شده است.» 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 23:39  توسط طلوع  | 

گذار - گفت‌وگو با مسعود نقره‌کار، نویسنده و پژوهش‌گر                                                                   
 
اشاره: تفکر و ایدئولوژی حاکم بر جمهوری اسلامی، اگر چه با شعار آزادی و وعده‌ی تضمین حقوق مخالفان و دگراندیشان بر مسند قدرت تکیه زد، ولی در عمل کارنامه‌ای از خود به ثبت رساند که نمونه‌ی آن را حداقل در تاریخ معاصر ایران نمی توان یافت. قتل هزاران مخالف سیاسی، عقیدتی و مذهبی در زندان‌های جمهوری اسلامی و طراحی و اجرای سازمان یافته‌ی حذف دگراندیشان که به پروژه‌ی قتل‌های زنجیره‌ای- تحت نظارت عالی‌ترین مقام‌های حکومتی- مشهور شد، کارنامه‌ای سیاه از جمهوری اسلامی در مواجهه با دگراندیشان برجای گذاشت. فرهنگ عدم تحمل حاکم بر حکومت آیت‌الله‌ها در ایران، نه تنها مجالی برای زیست مسالمت آمیز احزاب و جریان‌های سیاسی باقی نگذاشت بلکه حتی اجازه نداد شهروندان ایرانی با دین و مرام عقیدتی خود، زندگی مسالمت‌آمیز داشته باشند. اعدام و تبعید دسته جمعی بهاییان و محدود کردن سنی‌ها و صوفیان و…، چهره‌ای خشن از حکومت آیت‌الله‌ها تصویر کرد؛ تا جایی که برخی نویسندگان، از جمله مسعود نقره‌کار، ایران را قتلگاه دگراندیشان نامیدند. در گفت‌وگوی پیش رو، مسعود نقره‌کار ابعاد برخوردهای صورت گرفته با دگراندیشان و تفکر حاکم بر جمهوری اسلامی را می‌شکافد.
 
مسعود نقره‌کار، نویسنده و پژوهش‌گر تبعیدی ساکن آمریکا، تاکنون بیش از 20 کتاب در زمینه‌های ادبی و پژوهشی منتشر کرده‌است. تازه‌ترین کار وی در عرصه‌ی ادبیات،  رمان «قبیله‌ی من»، و در پهنه‌ی پژوهش، مجموعه‌ی «مقدمه‌ای بر کشتار دگراندیشان در ایران» است. به قلم نقره‌کار، بیش از صد مقاله‌ی علمی، سیاسی، اجتماعی و ادبی، و نیز مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه و داستان کودکان به زبان انگلیسی منتشر شده‌است.
 
***
محمد تهوری: شما در مقالات متعدد به بررسی وضعیت دگراندیشان در ایران بعد از انقلاب پرداخته‌اید و به‌طور مشخص از ایران به عنوان «قتلگاه دگراندیشان» یاد کرده‌اید. برای شروع بحث، مایلم بدانم وقتی صحبت از «دگراندیش» می‌کنید، مشخصا کدام گروه را مد نظر دارید؟ چرا که طیفی که از آن در مقالات‌تان مورد اشاره قرار داده‌اید، از مذهبی تا غیرمذهبی را شامل می‌شود. برای مثال، شما بهاییان را- که در جامعه‌ی ایران یک اقلیت مذهبی هستند- نیز دگراندیش خوانده‌اید؛ حال آن‌که تصور رایج از دگراندیشی در جامعه‌ی ایران محدود بود به گروه‌های غیرمذهبی یا مخالفین حکومت دینی.
 
مسعود نقره‌کار:
فکر می‌کنم ابتدا می‌باید تعریفی از اندیشه داشت تا بتوان به سراغ دگراندیشی رفت. در حد فهم من، اندیشه را شاید بتوان عالی‌ترین شکل انتظام پدیده‌های روانی (ذهنی) دانست؛ پدیده‌هایی که بازتاب واقعیت‌های عینی و ذهنی (ذهنیت فردی، اجتماعی و تاریخی) هستند. درآمیختگی و انتظام پدیده‌های عصبی و روانی، همچون حس، ادراک، انگاشت، یادآوری، تخیل، توجه، تجربه، تجرید، تفهیم و..، روندی را شکل می‌دهند که تصور، تفکر و شناخت فرد از روند‌ها و پدیده‌های اجتماعی و طبیعی‌ست. این تصور، تفکر یا شناخت، همان اندیشه و باور فرد در حوزه‌های مختلف جهان‌نگری، سیاست، مذهب، قومیت، نژاد، فرهنگ، هنر، و هر نوع پدیده‌ی انسانی و اجتماعی‌ست.
 
در روند پیدایی و شکل‌گیری اندیشه، عوامل فطری (زیستی، ژنتیک و بیوشیمیایی) و محیطی (خانوادگی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، دینی...) نقش ایفا می‌کنند. بنابراین، هر فرد و یا گروه اجتماعی می‌تواند اندیشگی‌اش دارای ویژگی‌های متفاوت سیاسی و مذهبی نسبت به اندیشگی فرد یا گروه اجتماعی دیگرباشد؛ و نسبت به گروه پیشین (در حوزه‌ای معین) «دگراندیش» قلمداد شود. بنابراین، دگراندیشی، اندیشه‌ی متفاوت و یا مخالف داشتن در حوزه‌ی سیاسی، مذهبی، ملی، قومی و... است.
 
در ایران، دگراندیشی به طور عمده به دگراندیشی سیاسی گفته می‌شد (و می‌شود) و غالبا نیز در مخالفت با حکومت‌ها و قدرت سیاسی معنا شده‌است. حکومت‌ها، با شدت عملی که در عدم تحمل مخالفان سیاسی خود نشان داده‌اند، سبب چنین برداشتی شده‌اند؛ تا آن حد که هنوز نیز در جامعه‌ی ما وقتی از دگراندیشی سخن به میان می‌آید، دگراندیشی سیاسی در ذهن می‌نشیند؛ در حالی که دگراندیشی می‌تواند در عرصه‌های گونه‌گون حیات ذهنی (فکری) انسان پدید آید، و به تبع آن، در رفتار انسان تاثیر بگذارد. دگراندیشی مذهبی (عقیدتی)، قومی و جنسی، می‌توانند انواعی از دگراندیشی باشند. با این درک، اقلیت‌های مذهبی نیز در زمره‌ی دگراندیشان قرار می‌گیرند.

در شرایط کنونی، حکومت دینی ایران، علاوه بر نشان دادن وجه عدم تحمل دگراندیشی سیاسی، این خصلت ضددموکراتیک خود را در رابطه با مذاهب دیگر یا قومیت‌ها نیز نشان داده‌است.

 بد نیست اشاره شود که دگراندیشی و عدم تحمل دیگران را تنها در رابطه با عملکرد قدرت‌های سیاسی و دینی و قومی نباید تعریف کرد. بسیاری ازصاحبان اندیشه‌های متفاوت و گروه‌های اجتماعی بیرون از قدرت نیز تحمل اندیشه‌ی دیگری را نداشته و ندارند. روابط اکثر گروه‌ها، سازمان‌ها و احزاب سیاسی اپوزیسیون رژیم شاه و خمینی با یکدیگر، یا روابط درون سازمانی‌شان، از نمونه‌های افکار و کرداری‌ست که هنوز به قدرت نرسیده، تحمل دگراندیشی از کف داده‌اند.
 
آیا می‌توان تفکیکی از مقاطع مختلف مواجهه‌ی دولت با دگراندیشان ارایه کرد، یا برخورد آنها همواره حذفی و یکنواخت بوده‌است؟ آیا شدت و ضعفی در برخورد با دگراندیشان صورت گرفته‌است؟ اگر پاسخ مثبت است، دلایل این شدت و ضعف چه‌بوده‌است؟
 
- تاریخ ما تاریخ عدم تحمل، آزار و کشتار دگراندیشی‌ست. بد نیست اینجا نیز تعریف کوتاهی از «تحمل» داده شود؛ مقوله‌ای که فقدان آن پدیده‌ی حذف را به‌بار آورده‌است.
 
تحمل (سعه‌ی صدر، رواداری، خویشتن‌داری، مدارا) یعنی شکیبایی و بردباری نسبت به اندیشه و رفتاری که مورد قبول و پسند نیست، یا نسبت به آن گرایش منفی وجود دارد.
 
می‌توان اندیشه و رفتاری را که مورد قبول و پسند نیست نادیده گرفت و بی‌تفاوت از کنار آن گذشت؛ و یا می‌توان آن را به عنوان حق هر انسان مورد پذیرش و احترام قرار داد و به بحث و بررسی کشاند. عدم‌تحمل، یعنی نه فقط بی‌تفاوت بودن نسبت به اندیشه و رفتاری متفاوت یا مخالف، نه فقط محترم نشمردن آن و به بحث و بررسی نکشاندن‌اش، بلکه نشان دادن واکنش منفی، به اشکال مختلف، تا حد حذف فیزیکی آن اندیشه و رفتار.
 
همان گونه که اشاره کردم، این پدیده‌ی عدم تحمل و حذف، بخشی از تاریخ میهن‌مان است.این واقعیتی‌ست که از حمله‌ی اعراب به این سو، به دلیل تحمل‌ناپذیری حکام اسلامی و نو مسلمانان، عدم تحمل و کشتار دگراندیشان در میهنمان تشدید شده‌است. اما پیش از این حمله و اسلامی کردن ایران هم این پدیده وجود داشت. (بد نیست در حاشیه اشاره شود که این پدیده‌ی غیرانسانی مختص سرزمین ما نیست و با شدت و ضعف، پدیده‌ای جهانی بوده و هست، و هنوز نیز در بخش وسیعی از جهان حضور دارد. اما آن‌چه در حال حاضر به بحث ما برمی‌گردد، پیدایی و تداوم این پدیده در ایران است. شاید در فرصت دیگر بتوان به این مهم در سطح جهان هم اشاره داشت.)
 

این واقعیت را هم نمی توان نادیده گرفت که در مقاطع بسیار کوتاهی در میهنمان تحمل دگراندیشی دیده شده‌است، هم از طرف حکومتیان و هم سایر افراد و گروه‌های اجتماعی دگراندیش، که پاره‌هایی از افکار و کردار کوروش و یا دوران حکومت مصدق نمونه‌هایی از آن هستند.

این‌که چه عواملی سبب عدم تحمل، آزار و کشتار دگراندیشان می‌شود، برمی‌گردد به دو عاملی که به آن اشاره شد؛ و در دو دسته‌ی اصلی می‌توان قرارشان داد:

1- دلایل زیستی و روانی در انسان

2- دلایل محیطی، که در میان، می‌توان به مذاهب، و به‌طور کلی، تفکر و رفتار مذهبی و ایدئولوژیک

 تجربه و واقعیت این سی سال نشان می‌دهد که حکومت اسلامی، روسفید کننده‌ی همه‌ی دگراندیش‌کشان تاریخ ماست؛ حکومتی که در آن همچون اکثر حکومت‌های حاکم بر سرزمین و مردم میهنمان، دین و حکومت (و دولت) یگانه‌اند، اختیارها و وظایف مذهب و دولت تفکیک نشده‌است، و تفکیک قوا هم در آن نه مظهر دمکراسی، که نمایش اجزای یک حکومت مستبد دینی، یک الیگارشی مذهبی- فرقه‌ای‌ست. در این دوران سی‌ساله، هیچگونه نشانه‌ای از تحمل دگراندیشی در حکومت و حکومتیان دیده نشده‌است. البته در مقاطعی، شدت این عدم تحمل و کشتار کاهش یافته‌است. اما این به خواست حکومت اسلامی نبود، اعتراض و مبارزه علیه این دست از افکار و رفتار رژیم، در کاهش‌های مقطعی کشتار دگراندیشان نقش داشته‌است. البته در دوران حضور اصلاح‌طلبان در بخش‌هایی از حکومت (دوران خاتمی)، از تساهل و رواداری سخن گفته می‌شد و گام‌های کوچکی هم برداشته شد؛ اما در عین حال، در همین دوران شاهد اوج کشتار دگراندیشان روشنفکر با آمریت و عاملیت بخش‌های دیگری از حکومت بودیم که به «قتل‌های زنجیره‌ای» شهرت یافت.
 
گسترده‌تر شدن حلقه‌ی دگراندیشان، صرفا جنبه اعتقادی و ایدئولوژیک داشته‌است، یا محصول شرایط سیاسی و اجتماعی و متاثر از نبرد قدرت در داخل کشور بوده‌است؟

 همه‌ی عوامل مورد اشاره‌ی شما در آن‌چه «گسترده‌تر شدن حلقه‌ی دگراندیشی» خواندید، نقش دارند. اما در آن میان، به دو دلیل، تفکر اعتقادی و ایدئولوژیک نقش بیشتری می‌یابد. نخست آن‌که این دست تفکرها فاقد ظرفیت تحمل دیگری هستند، و دوم آن‌که توانایی ایجاد مرزبندی خصمانه و راندن دیگری، ازجمله هنرهای آن‌ها‌ست. ما شاهد بوده‌ایم و هستیم که چگونه تفکر اعتقادی و ایدئولوژیک، با فاقد حق دانستن فرد یا گروه اجتماعی غیرخودی، پیامد دوگانه‌ی «گسترش دامنه‌ی دگراندیشی» از سویی، و «عدم تحمل آن» را از سوی دیگر، سبب می‌شود. معمولا تفکر‌های اعتقادی و ایدئولوژیک از عوامل اصلی مرزبندی‌های خصمانه‌ و نیز پیدایی پدیده‌ی عدم تحمل، آزار و کشتار دگراندیشان است؛ به‌ویژه هنگامی که این نوع تفکرها سیاسی و اجتماعی شوند، یا با سیاست و نهادهای اجتماعی و فرهنگی درآمیزند. مردم ما در طول تاریخ قربانیان این دست تفکرها بوده‌اند.
 
همزمان با اتفاقات دهه‌ی اول انقلاب که به اعدام و قتل گسترده‌ی دگراندیشان منجر شد (هرچند، در دهه‌ی دوم و سوم انقلاب نیز موج ترورها و قتل‌ها در ابعادی محدودتر ادامه داشته‌است)، موج عظیم مهاجرت دگراندیشان نیز شروع شد؛ چنان‌که امروزه بر اثر اتخاذ مشی خودسانسوری اجباری از سوی دگراندیشان باقی مانده در وطن، کمتر صدایی از آنها شنیده می‌شود. آیا می‌توان جامعه‌ی آماری آن‌ها را برآورد کرد؟ برای مثال، در ایران گفته می‌شود بین 11 تا 14 میلیون سنی زندگی می‌کند. آیا از جمعیت بهاییان داخل کشور اطلاعاتی در دست هست؟ شرایط امروز آن‌ها چگونه‌ است؟
 
 بدیهی‌ست که ابعاد کشتار دگراندیشان مانند سال‌های 58، 60 و 67   نیست و کاهش یافته‌است؛ این اما نباید به عنوان تغییر ماهیت رژیم نباید قلمداد شود. علیرغم این کشتارها و جو ترور، در داخل هنوز مبارزه و اعتراض‌ها ادامه دارد. حرکت‌های اعتراضی گروه‌های اجتماعی مختلف، دستگیری‌ها و وجود زندانی سیاسی و عقیدتی، شاهد و نمونه‌‌ی این مدعاست. حکومت هم نه فقط در عرصه‌ی سیاسی، که در عرصه‌ی مذهبی نیز ماهیت «لایتغیر»ش را نشان داده‌است. برخورد با بهایی‌ها و سایر اقلیت‌های مذهبی دلیل این مدعاست.

حکومت اسلامی همچنین سبب شده‌است که میلیون‌ها ایرانی تن به تبعید و مهاجرت بدهند. و می‌دانید که این حکومت حتی کار کشتارها را به خارج از ایران نیز کشاند. کشتار ده‌ها روشنفکر و دگراندیش سیاسی و عقیدتی در اروپا و امریکا و سایر کشور‌های جهان نشان دهنده‌ی ویژگی کم‌مانند حکومت اسلامی‌ست.

 در مورد آمار دگراندیشان به قتل‌ رسیده، رقم دقیق و قاطعی نمی‌توانم ارایه بدهم. ابعاد کشتار پنهان و آشکار در حدی‌ست که ارایه‌ی آمار دقیق را مشکل می‌کند. اما برای نمونه، در مورد یکی از کشتار‌ها، یعنی کشتار سال 67، در سایت «عصر نو» نزدیک به 5هزار نام آورده شده‌است. حال اگر کشتار‌های سال‌های 58، 60، قتل‌های زنجیره‌ای، قتل‌های خارج از کشور، و کشتار اقلیت‌های مذهبی، قومی و جنسی کنار این رقم گذاشته شود، بی‌تردید با آماری تکان دهنده‌تر مواجه خواهیم شد. 
 
در رابطه با تعداد اقلیت‌های مذهبی، به ویژه بهاییان، من آمار دقیقی ندارم؛ اما به‌ دلایل اشاره شده، انتظار می‌رود کمیت اقلیت‌های مذهبی در ایران، نسبت به رشد جمعیت کاهش یافته باشد. اعدام، تبعید و مهاجرت اقلیت‌های مذهبی، از دلایل کاهش تعداد اقلیت‌های مذهبی نسبت به رشد جمعیت در ایران هستند.
 
برآورد شما از پایگاه اجتماعی دگراندیشان چیست؟ چقدر توانسته‌اند با جامعه ارتباط بگیرند و بسط اندیشه‌شان بپردازند؟ آیا فکر نمی‌کنید تولیدات فکری دگراندیشان مختص نخبگان بوده‌است و همین موضوع سبب شده که پیوند میان دگراندیشان و مردم تعمیق نیابد؟

 می‌دانید که دگراندیش می‌تواند روشنفکر نباشد، و حتی تاریک فکر باشد. دگراندیش پایگاه اجتماعی یگانه و مشخصی ندارد. ویژگی‌های طبقاتی و اجتماعی در پیدایی اندیشه‌های متفاوت و مخالف نقش ایفا می‌کنند، به همین دلیل پایگاه اجتماعی دگراندیش متنوع و متفاوت خواهد بود و نمی توان دگراندیشی را به طور مشخص به طبقه یا گروه اجتماعی خاصی نسبت داد. در رابطه با روشنفکران دگراندیش هم وضع همین گونه است. زمانی پنداشته می‌شد فقط چپ‌ها روشنفکر و روشنگرند، و پایگاه طبقاتی و اجتماعی آن‌ها نیز از همان زاویه توضیح داده می‌شد؛ که امروزه چنین دیدگاهی مورد تایید همه‌ی صاحب‌نظران این عرصه نیست.

رابطه‌ی روشنفکران دگراندیش با جامعه (مردم) رابطه‌ای ضعیف بوده و هست، هم به دلیل شرایط تاریخی، فرهنگی(به ویژه مذهبی) و سیاسی جامعه‌ی ما، و هم به دلیل ضعف‌ها و لغزش‌های روشنفکران و به طور کلی جنبش روشنفکری و روشنگری میهنمان؛ که پرداختن به این عوامل جا و فرصت دیگری می‌طلبد. این دلایل سبب شده‌است که تولیدات فکری روشنفکران در میان همین گروه اجتماعی دست به دست شود و به میان مردم نرود. 

 برخورد‌های صورت گرفته با دگراندیشان چه پیامدهایی داشته‌است؟
 
پیامد پدیده‌ی عدم تحمل، آزار و کشتار دگراندیشان، سبب تقویت روحیه‌ی خودمحوری، خودبرتربینی و خودحق‌بینی، تمایلات قدرت‌طلبانه و خشونت‌آمیز، کینه‌ورزی، انتقام‌جویی، نفرت، دوست نداشتن و عدم تحمل دیگران و دیگرخواست‌ها و غرایز عریان غیرانسانی در جامعه می‌شود. در میان پیامد‌های اشاره شده، خودخواهی افراطی و بیمارگونه، دستاوردی جز تنگ‌نظری و دور شدن از واقعیت و حقایق تاریخی به همراه نخواهد داشت. این پدیده‌ها از عوامل تقویت و افزایش ظرفیت عدم تحمل دیگری در جامعه، و نیز روحیه‌ی غیردموکراتیک و تضعیف فرهنگ دموکراتیک در جامعه هستند. در واقع، پیامد عدم تحمل دیگران، کشتن روح انسان است، روحی که تمایلش به عشق و دوست داشتن و شکیبایی‌ست.
 
پیامد عدم تحمل را می‌توان در ابعادی دیگر نیز شاهد بود، و آن، زایش و تقویت بد‌ترین انواع حکومت‌های استبدادی متمرکز ایدئولوژیک و دینی‌ست. نمونه‌اش همین حکومت اسلامی‌ست که نماد و تجلی باورهای مذهبی مرتجعانه و اندیشه‌های سیاسی واپسگرا‌ست. حکومتی غیرملی و غیرمردمی، که مردم را صغیرانی یک دست و یک اندازه می‌داند که نیاز به قیم دارند.
 
 زندگی نشان داده‌است که تفاوت و تنوع محوراصلی و تعیین کننده‌ی آزادی‌های سیاسی و اجتماعی‌ست، و پذیرش آن‌ها عامل پیشرفت انسان و جامعه. عدم تحمل دگراندیشی، در واقع نادیده گرفتن این اصل تعیین کننده و حیاتی‌ست. تلاش برای از میان برداشتن تفاوت‌ها، به ویژه در گستره‌ی اندیشه و عقیده، تلاشی بیهوده و زیانبار است. تلاش برای یکسان سازی انسان‌ها و جامعه‌ی بشری، با توجه به ویژگی‌های روانی و رفتاری انسان، عملی نیست. باید پذیرفته شود که گستره‌ی اندیشه، گستره‌ی «آزادی مطلق» و گستره‌ی کردار، «گستره‌ی قانون» است.

روانشناسی فردی، روانشناسی اجتماعی، جامعه شناسی مدرن و تجربه‌ی زندگی، نشان داده‌است که به تعداد انسان‌ها، ذهنیت و شخصیت متفاوت وجود دارد. مشکل بتوان دو انسان یافت که ذهنیت و شخصیت، و حتی اندیشه‌ای کاملا واحد داشته باشند، چه رسد به این که به دنبال ذهنیت و شخصیت و اندیشه‌ی واحد در یک گروه اجتماعی، طبقه و کل جامعه ‌باشیم.

 گفتن ندارد که بین انسان‌ها خصوصیات مشترک نیز وجود دارد، اما تنوع و تفاوت نیز قطعی‌ست؛ و توجه به این دومی ست که پراهمیت است. پیامد‌های نادیده گرفتن همین تنوع‌ها و اختلاف‌‌هاست که سبب شده‌است تا فجایعی بزرگ در زندگی انسان رقم بخورد.
 
تفکر و رفتاری که همه را هم‌اندیشه‌ی خود می‌خواهد، و در سیاست و مذهب «همه با هم» (یعنی «همه با من») را تبلیغ و ترویج می‌کند و «هرکس با من نیست و چون من فکر نمی‌کند بر من است» را پیش می‌برد، تفکر و رفتاری انسانی و دموکراتیک نیست؛ بلکه خودمحوری و خودخواهی فردی، فرقه‌ای و گروهی‌ست، که همان‌گونه که اشاره کردم، ریشه‌های عشق و دوستی و شکیبایی را می‌خشکاند و خون جنون دررگ‌های جامعه جاری می‌کند.

تجربه‌ی حکومت اسلامی یکبار دیگر نشان داده‌است که پیامد تلاش و رفتار برای همانند و هم‌نواسازی اندیشه و عقیده، آن هم به ضرب آزار و توهین و تحقیر و تبعید و تکفیر و زندان و شکنجه، در واقع سازمان دادن قتل عام‌ها و کشتارهای بزرگ بوده و خواهد بود. کوشیدن در راه یکسان‌سازی انسان‌ها در عرصه‌‌ی اندیشه و نظر، بزرگ‌ترین اهانت به ذهنیت و شخصیت یگانه‌ی انسان‌ها؛ و تلاشی‌ست برای پیروزی غریزه‌ی حیوانی و «نیمه حیوانی» بر اندیشه و کردار انسانی.

 همان‌طور که مطلع‌اید، ایران به‌عنوان عضوی از جامعه‌ی بین‌الملل، براساس عهدنامه‌ها و کنوانسیون‌های بین‌المللی، تعهداتی، از جمله رعایت حقوق بشر و حقوق مدنی شهروندان، برعهده دارد. آیا تاکنون مستند به تعهدات بین‌المللی، ایران به‌علت نقض حقوق دگراندیشان، در مجامع بین‌المللی-از سوی دگراندیشان محروم شده از حقوق‌شان- به چالش کشیده شده‌است؟ اگر جواب مثبت است، اقدام دگراندیشان چه دستاوردی همراه داشته‌است؛ و اگر پاسخ منفی است، علت استفاده نکردن دگراندیشان از ابزارهای بین‌المللی برای پیگیری حقوق نقض شده‌شان چیست؟ آیا راه بهتری داشته و به گونه‌ای دیگر عمل کرده‌اند، یا در این چالش فقط قربانی بوده‌اند؟
 
اعتراض به افکار و کردار غیرانسانی و ضد دموکراتیک حکومت اسلامی از هنگام به قدرت رسیدن این حکومت آغاز شد؛ چرا که حکومت این اصلی‌ترین ویژگی‌هایش را از همان هنگام آشکار کرد. اعتراض‌ها، هم در داخل کشور و هم در خارج کشور، وجود داشته و دارد. در داخل کشور، خیل عظیم زندانیان سیاسی و عقیدتی و هزاران اعدامی، از نشانه‌های همین اعتراض‌ها بوده و هست. در خارج کشور نیز تبعیدیان و مهاجران بیکار ننشستند. بخش اعظم افشای جهانی آن‌چه حکومت اسلامی با دگراندیشان کرده و می‌کند، حاصل تلاش‌های تبعیدیان و مهاجران است؛ چالش‌هایی که بی‌تاثیر نیز نبودند. مثل اعتراض‌ها در رابطه با کشتار دگراندیشان در خارج از کشور و یا قتل‌های زنجیره‌ای، که تا حدودی جلوی این دست رفتار حکومت اسلامی را، البته به گمان من به‌ طور موقت، در خارج کشورگرفته‌است. با این حال، هنوز میزان این تلاش‌ها نسبت به فجایعی که شده و می‌شود بسیار اندک و غیرقابل مقایسه‌است.
 
محافل حقوق بشری در جهان نیز هم‌صدا با ایرانیان دست به اعتراض زده و اقداماتی نیز کرده‌اند؛ اما نقش منفی بسیاری از کشور‌ها بر این محافل، و محدود کردن افشاگری و اقدام‌هاشان را نمی‌توان نادیده گرفت. اکثر قریب به اتفاق کشور‌ها نیز به خاطر منافع مالی‌شان برکردار و رفتار حکومت اسلامی چشم می‌بنندند و فقط هنگامی به این نکات اشاره می‌کنند که منافعی در طرح و افشای افکار و کردارحکومت اسلامی داشته باشند. (به یاد داریم سکوت امریکا را در قبال جنایت‌های صدام، اما به مجرد تشدید اختلاف‌ها و نافرمانی‌های صدام، چپ و راست اسناد جنایت‌های قدیم و جدید صدام را در امریکا در بوق کردند تا زمینه‌های حمله نظامی به عراق آماده‌تر شود.)

به گمان من، سازماندهی اعتراض‌های پراکنده، و گسترش بی‌گسست و مداوم اعتراض‌ها، هنوز به عنوان یک ضرورت مطرح است. متاسفانه اعتراض‌ها، به‌ویژه در خارج کشور، هنگامی بروز می‌کنند و اوج می‌گیرند که حکومت اسلامی در داخل و یا خارج از کشور دست به جنایاتی تازه‌تر می‌زند. در غیراین‌صورت، اعتراض‌ها کاهش می‌یابند و دچار رخوت می‌شوند.  می‌باید به گونه‌ای سازماندهی کرد که حق طلبی‌ها، اعتراض‌ها و افشاگری‌ها سازمان یافته، مداوم و پیوسته باشند.


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 22:49  توسط طلوع  | 

الاهه بقراط
چرا اغلب به جای اینکه گفتار و اعمال زمامداران جمهوری اسلامی جدی گرفته شود، برخی بر این تلاشند تا آنها را لاپوشانی کرده و توجه همگان را به سوی دیگری جلب کنند؟ واقعا چرا کسی جاسوس خواندن موسوی رییس هیئت مذاکره کننده اتمی رژیم را جدی نگرفت (جز خودش، که به دلیل همین جدی بودن، ترجیح داد پس از صدور حکم دادگاه، از اعتراض و مرحله استیفا چشم بپوشد و بعد هم به مکه برود!) و چرا کسی حمله به محمد خاتمی، رییس جمهوری‌ای که هشت سال بحران سرنوشت‌ساز رژیم را به عقب انداخت، جدی نمی‌گیرد، مگر آنکه بخواهد از وی برای مقاصد سیاسی و پروژه‌های ناکام «انتخاباتی» و تئوری‌های بی پایه و اساس خود برای «اصلاحات» سوء استفاده سیاسی بکند؟

سه قطعنامه

یک ماه پیش در مقاله «چرا خودکامگان ابله‌اند؟» تأکید کردم: «خطر و فرصت همواره از درون یک کشور بر می‌خیزد. چه در سیاست داخلی و چه در سیاست خارجی همواره این حکومت‌های خودی هستند که نقش تعیین‌کننده را بازی می‌کنند. تجربه نشان داده است تا کنون کشورهای خارجی زمانی وارد عمل شده‌اند که از دو عامل اساسی، دست کم یکی از آنها به شکلی فعال باشد که به تنهایی کمبود عامل دیگر را جبران کند. آن دو عامل چیزی جز حکومت‌ها و مردم نیستند». و ایران تا کنون هرگز حکومت فعالی مانند جمهوری اسلامی ایران نداشته است! این فعالیت مبالغه‌آمیز جای خالی مردم را چنان پر کرده است، که هرگونه بحث انحرافی درباره اینکه «تقصیر» شرایط کنونی را باید به گردن چه کسی انداخت، منتفی می‌سازد.

تقریبا سه سال پیش در سپتامبر 2005 در مقاله «هم تحریم و هم جنگ در پیش است» بر اساس آنچه در رسانه‌های غربی از زبان کارشناسان و سیاستمداران جهانی شنیده می‌شد، و آن زمان همچنان دوران محمد خاتمی بود و هنوز احمدی‌نژاد سخن نگفته بود که عیب و هنر نهفته‌اش را آشکار سازد، هشدار داده شد که ایران در برابر تحریم و جنگ، هر دو، قرار گرفته است. آن زمان تازه شورای حکام سازمان بین‌المللی انرژی اتمی در برابر ناباوری جمهوری اسلامی، قطعنامه‌ای هشدار‌آمیز را صادر کرده بود. یوشکا فیشر سیاستمدار تیزهوشی که آن موقع وزیر امور خارجه آلمان بود با تأیید آن قطعنامه گفت: «این یک نتیجه قانع‌کننده و یک هشدار صریح به تهران است تا نگرانی‌های جامعه بین‌المللی را درباره برنامه‌های اتمی خود جدی بگیرد و حساب کار دستش باشد».

درباره معمر قذافی رهبر لیبی و کیم جونگ ایل رهبر کره شمالی که نه تنها از نظر سیاسی بلکه از نظر روانی نیز در چارچوب دیگری می‌گنجند، می‌توان فکر کرد که «حساب کار» دستشان بود و هست. ولی رهبران جمهوری اسلامی نشان دادند که با هر سیاست و هر شیوه روانکاوی که درباره‌شان به کار بسته شود، در چارچوب معیارهای جهانی نمی‌گنجند. به این ترتیب کار برنامه اتمی از دست سازمان بین‌المللی انرژی اتمی بیرون آمد و روی میز شورای امنیت قرار گرفت که در فاصله کمتر از دو سال سه قطعنامه تحریم 1737 و 1747 و 1803 را صادر کرد. شرایطی که امروز ایران و جامعه جهانی با آن روبرو هستند و صف‌آرایی کشورها از آمریکا تا روسیه با وجود لطفی که همواره روسیه سرخ و سفید به جمهوری اسلامی نشان داده‌اند، بیانگر این نیست که جایی برای یک قطعنامه چهارم باقی مانده باشد.

امروز پس از سه سال، حزب یوشکا فیشر دیگر در دولت آلمان نیست. خودش از مسئولیت‌های حزبی و سیاسی کناره گرفته و به نوشتن و ژورنالیسم روی آورده است. وی در آخرین تحلیل خود از موقعیت خاورمیانه که در دیتسایت آنلاین (12 مه) منتشر شد، اگرچه نامستقیم ولی برای نخستین بار از جنگی سخن می‌گوید که جنگ‌ عراق و هم چنین جنگ حزب‌الله در لبنان و جنگ حماس در نوارغزه را پیش درآمد آن و «جنگ‌های جایگزین» می‌شمارد. او به درستی بر این نکته تأکید می‌کند که این رژیم ایران است که در عراق، افغانستان، لبنان و فلسطین با آمریکا و اسراییل می‌جنگد و از آنجا که این «جنگ‌های جایگزین» عملا نمی‌توانند به یک نتیجه قطعی منجر شوند، سرانجام به جنگ اصلی، یعنی جنگ مستقیم ایران و غرب به اضافه کشورهای عربی مدافع غرب خواهد انجامید. اگرچه فیشر راه حل سیاسی را هنوز منتفی نمی‌داند، لیکن خود نیز بیش از آنکه بر نقش اروپا در میانجی‌گری تأکید کند، راه عملی دیگری به نظرش نمی‌رسد. به نظر من یک دلیل آن (که همواره تکرار کرده‌ام) این است که نه تنها یوشکا فیشر، بلکه سیاستمداران، کارشناسان و ژورنالیست‌های غرب هنوز به دامنه ایدئولوژیک و بلندپروازی‌های آرمان‌خواهانه فداییان اسلام که تروریسم اسلامی، صرف نظر از اینکه فعالانش به کدام مذهب اسلامی تعلق داشته باشند بخشی از آن است، یا پی نبرده‌اند، یا به سودشان نیست پی ببرند. «محو اسراییل اشغالگر» در نخستین گام و محو «غرب فاسد» در گام بلند بعدی، هدف بی چون و چرای آنهاست. آنها تعارف یا شوخی و یا ماجراجویی نمی‌کنند و در این راه از تروریست‌های بعثی در عراق تا رژیم‌های چپگرا در آمریکای لاتین سود می‌جویند.

برای رسیدن به این هدف اما یک نقطه اتکا و یک منبع مالی مستمر و عظیم و یک پشتیبانی آموزشی و استراتژیک لازم بود که با تشکیل جمهوری اسلامی در سال 1979 فراهم آمد. بلافاصله شاخه‌های نظامی و سیاسی رژیم ایران در منطقه تأسیس و یا فعال شدند تا در طول سی سال بعد بتوانند از اروپا تا آمریکای لاتین را زیر پوشش قرار دهند.

اینکه «امام خمینی» صدور انقلاب را طور دیگری می‌فهمید، سخنی پوچ و دروغ است. خوشبختانه او ده سال پس از انقلاب اسلامی زنده بود و اگر هاشمی رفسنجانی بتواند در گفتگو با صادق زیباکلام، درست مانند اینکه در دادگاه است، مدعی شود جنایاتی صورت گرفته که وی از آنها بی اطلاع بوده، نمی‌توان مدعی شد که خمینی از شکل‌گیری حزب‌الله لبنان و جهاد اسلامی فلسطین بی‌خبر بوده است. فکر و هدف خمینی را گذشته از آن منابعی که امروز توسط جمهوری اسلامی سانسور می‌شوند و از دسترس به دور هستند، می‌توان در نامه معروف وی که به مناسبت پذیرفتن قطعنامه 598 به سران نظامی رژیم نوشته شد، دریافت. جمله مشهور او «اسلام با خون رشد کرد» تیتر روزنامه‌ها شده بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 22:27  توسط طلوع  | 


شهروند - شهباز نخعی

چندین سال پی در پی است که سازمان گزارشگران بدون مرز قلمرو جمهوری اسلامی را بزرگترین زندان روزنامه نگاران و آقای سید علی خامنه ای را دشمن شماره یک مطبوعات معرفی می کند.

ایجاد خفقان برای مطبوعات و رسانه ها و سرکوب روزنامه نگاران محدود به چندین سالی که گزارشگران بدون مرز به این مهم پرداخته نیست و عمری تقریبا به درازای عمر نظام ولایت فقیه دارد. می گویم "تقریبا" زیرا چند ماه آغاز انقلاب را که به "بهار آزادی" موسوم شد باید از این دوران مستثنا کرد.

پیش از 22 بهمن ماه 1357، آیت الله خمینی در پاریس که بود مرتب از آزادی بیان و مطبوعات و برچیده شدن بساط سانسور سخن می گفت و در باغ سبز نشان می داد. از جمله: "حکومت اسلامی ما، اساس کار خود را بر بحث آزاد و مبارزه با هر نوع سانسور گذاشته است." (مصاحبه با خبرگزاری رویتر، پاریس، 4 آبان 1357) و "در حکومت اسلامی ایران، مطبوعات در بیان همه واقعیات و حقایق کشور آزاد خواهند بود." (مصاحبه با روزنامه ایتالیایی پائزه سرا، پاریس، 11 آبان ماه 1357)!

پس از پیروزی انقلاب، آن در باغ سبز نشان دادن ها به سرعت 180 درجه تغییر جهت داد: "ما قلم های مسموم آنهایی را که صحبت ملی و دمکراتیک و اینها را می کنند می شکنیم." (در ملاقات با دانش آموزان و فرهنگیان قم، 22 اسفند ماه 1357) و "اشخاص روشنفکر، اشخاص صاحب قلم، صاحب اطلاع و فکر، بعضی شان را می بینید که قلم ها را برمی دارند و به نام دمکراسی هر چه دلشان می خواهد می نویسند و موجب تشتت می شوند." (خطاب به اعضای نهضت رادیکال ایران، قم، اول امرداد ماه 1358) و "ما آزادی دادیم ولی خطا کردیم، با این حیوانات درنده نمی توانیم با ملایمت رفتار کنیم. دیگر نمی گذاریم هیچ نوشته ای از اینها در هیچ جای مملکت پخش شود. تمام نوشته هایشان را از بین می بریم. با اینها باید با شدت رفتار کرد و با شدت رفتار خواهیم کرد." (معارفه با نمایندگان مجلس خبرگان، قم 27 امرداد ماه 1358) و "این نوشته ها، این نطق ها، این کارهای خلاف، این برنامه های دمکراسی، کناره گیری از اسلام است. هر ندایی که پیدا بشود از کفر است، از زندقه است." (خطاب به نمایندگان مردم تبریز، قم ، 28 شهریور ماه 1358).


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 22:15  توسط طلوع  | 

اسماعیل نوری علا

 
هفتهء پيش، در آستانهء مسابقهء دو تيم پرسپوليس و سپاهان، عبدالرضا ساور، معاون سازمان تربیت بدنی در امور فرهنگی، حقوقی و مجلس، از همهء رسانه ها خواست تا از این پس از نام «پیروزی» برای باشگاه فرهنگی – ورزشی «پرسپوليس» استفاده كنند.  وی در پاسخ به این نکته كه در سایت رسمی باشگاه هم از عنوان پرسپولیس استفاده شده است خاطرنشان كرد: «سایت باشگاه هم تخلف كرده است و همه كسانی كه از نام پرسپولیس برای باشگاه پیروزی استفاده می كنند متخلف هستند!» او، در عين حال، خاطرنشان كرد که: «باشگاه های استقلال و پیروزی طبق مصوبه ای به سازمان تربیت بدنی منتقل شده اند و همهء اموال دو باشگاه سابق (تاج و پرسپولیس) متعلق به آنهاست و همهء امكانات آنها هم در اختیار سازمان است و قطعاً نام این باشگاه پیروزی است نه پرسپولیس... این موضوع به همهء خبرگزاری ها، رسانه ها، روزنامه ها و سایت های رسمی اطلاع داده شده است و اگر به این روند عمل نشود مسئولیت آن با خود آنهاست».در همين حال، يکشنبهء گذشته، استاديوم «آزادی!» شاهد آن بود که اگرچه در تابلوی اعلانات بزرگش نام تيم های مسابقه دهنده «پيروزی» و «سپاهان» ذکر شده بود اما نه تنها نيم بيشتر تماشاگران با خود پرچم و آرم باشگاه پرسپوليس را به همراه آورده بودند، بلکه اعضاء خود تيم نيز با پيراهن هائی به ميدان آمدند که نام «پرسپوليس» بر آن نقش بسته بود.و در حالی که حکومت، به گفتهء سردارانش، بيش از هفده هزار نيروی انتظامی را در داخل و اطراف استاديوم متمرکز ساخته بود تا هرگونه شورشی را سرکوب کنند، تهران تمام يکشنبه شب را به شوق پيروزی پرسپوليس در جشن و سرور گذراند. اشارهء حجه الاسلام ابطحی به ماجرای آن شبانه روز جالب توجه است. می نويسد: «بعد از فوتبال می‌خواستم جائی بروم. صدای شیپورها را که در خیابان‌ها شنیدم، نرفتم. شمخانی وزیر سابق دفاع، بعد از پیروزی ایران بر استرالیا و ورود به جام‌جهانی، در  میان جشن و شادی مردم مانده بود. او را شناخته بودند. از ماشین پایین آمده بود. مردم شعار می‌دادند که شمخانی باید برقصد. همین مانده بود که جلوی من را هم بگیرند و  شعار بدهند ابطحی باید برقصد، آن هم با این قیافه. بهتر دیدم که تلفنی اطلاع دهم و  به آن جلسه نروم»

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 22:12  توسط طلوع  | 

 

خبرنامه امیرکبیر: اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت در سالگرد پروژه جعل نشریات دانشجویی و بازداشت دانشجویان دانشگاه امیرکبیر پس از حضور احمدی نژاد در این دانشگاه، نامه‌ای را خطاب به احمدی نژاد نوشتند. سال گذشته نیز دفتر تحکیم وحدت نامه‌ای خطاب به محمود احمدی نژاد نوشته بودند که منجر به بازداشت این دانشجویان شد.

 متن نامه‌ی اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت خطاب به احمدی نژاد به شرح زیر می‌باشد:

 با سلام

 آری بار دیگر سلام آن هم در روزی که مصادف با سالگرد دستگیری احسان منصوری دانشجوی بی‌گناه امیرکبیر است که به جرم انتقاد به شما در هنگام حضورتان در دانشگاه امیرکبیر در مهر ۱۳۸۵ و با جعل نشریات موهن توسط حامیانتان و فشارهای نهادهای امنیتی تحت امرتان علی رغم تبرئه در دادگاه تجدید نظر به همراه احمد قصابان و مجید توکلی در زندان مانده اند و همچنین در روزی که شاهد عدم ارائه کارنامه کارشناسی ارشد به برخی فعالین دانشجویی من جمله برخی از اعضا این اتحادیه هستیم و البته روزی است همانند سایر روزهای دوران دولت نهم که نقض حقوق بشر و سیاست‌های غلط در عرصه‌های گوناگون همچنان ادامه دارد. سلام می کنیم و گلایه مندیم زیرا اسناد موجود در پرونده‌ی قضایی بازداشت شدگان این اتحادیه - نشان می‌دهد که ماموران وزارت اطلاعات تحت امر شما تنها به جرم نوشتن نامه‌ی گذشتمان به شما و طرح ۲۰ سوال و درخواست حضور در جلسه هنگام حضورتان در مراسم دانشگاه تهران در مهر ۱۳۸۶ - پس از بازگشت از دانشگاه کلمبیا - خواهان دستگیری اعضای شورای مرکزی و همچنین چند تن از اعضا شورای عمومی این اتحادیه شده بودند و دادستان تهران نیز با آن درخواست موافقت نموده بود و در نهایت نیز دو تن از اعضای شورای مرکزی به همراه چند تن از اعضا شورای عمومی این اتحادیه هر کدام با بهانه‌ای دستگیر شدند و این بازداشت‌ها به دلیل سوال از جنابعالی در حالی صورت گرفت که حدود ده روز پیش از آن در دانشگاه کلمبیا، آزادی در ایران را بی نظیر خوانده بودید و اکنون خود می‌توانید قضاوت نمایید که آیا راست گفته‌اید یا نه؟!

 با این وجود دلیل نوشتن این نامه گلایه از دستگیری‌مان نیست زیرا هر هفت عضو نویسنده این نامه در سال گذشته حداقل یکبار توسط وزارت اطلاعات تحت امرتان و تنها به دلیل اعتراض به سیاست‌های اشتباه مسئولین دستگیر شده‌اند و انواع فشارهای روحی و روانی را تحمل نموده‌اند و این نحوه برخورد در دولت نهم مساله جدیدی نیست و بسیاری از دانشگاهیان، معلمان، فعالین زن، کارگران، روزنامه نگاران و روشنفکران و فعالین هویت‌طلب قومی طعم این نحوه برخورد را چشیده‌اند.

 این نامه را به این دلیل می‌نویسیم که در نامه‌ی قبلی که منجر به دستگیری چند نفرمان شد، مسایل و مشکلاتی را در مورد وضعیت دانشگاه‌ها، حقوق بشر و آزادی بیان، اقتصاد و سیاست خارجی مطرح نمودیم و گذر زمان نشان داد بسیاری از دغدغه ها و نگرانی‌هایمان درست بوده است. به عنوان مثال برخوردهای صورت گرفته با دانشگاهیان جهت ساکت نمودن صدای انتفادی آنها افزایش یافت و وضعیت علمی و رفاهی دانشگاه‌ها با افت بیشتری روبرو شد، برخوردهای صورت گرفته با روشنفکران، فعالین عرصه‌ی زنان، روزنامه‌نگاران، کارگران و معلمان افزایش یافت و نشریات و سایت‌های بیشتری توقیف شدند و مراسم‌های بیشتری لغو شد. تورم وبیکاری امان ملت را گرفته است و فساد اداری بیداد می‌کند، سیاست‌های غلط خارجی به پیشکش کردن بخشی ازدریای خزر به روس‌ها و نفت و گاز به بهای اندک به چین و اروپا انجامید و تحریم‌های بین‌المللی گسترش یافت. اینها همگی مسایلی بود که مطرح نمودیم و تنها حاصل آن دستگیری و محاکمه ما بود.

 آقای احمدی نژاد متاسفانه جنابعالی فکر می‌نمایید با حذف منتقدان تمام مشکلات کشور و حتی جهان حل می‌شود و بر این اساس به جای اینکه خودتان و اعضای کابینه وقتتان را صرف چاره اندیشی برای مشکلات کشور نمایید صرف اتهام زنی، سخنرانی‌های طولانی بیهوده و تکراری و طراحی روش‌های سرکوب منتقدان می‌نمایید و در نهایت نیز برای فرار از پاسخگویی اداره امور به امام زمان منتسب می‌کنید و منتقدان را به «دارا بودن درکی کمتر از بزغاله» متهم می‌نمایید. این مساله تا بدان جا در دولت شما ریشه دوانده است که بخش زیادی از بازجویی‌های اخیر توسط ماموران تحت امرتان به پرونده‌سازی بر علیه رقبای سیاسی‌تان و فعالین عرصه‌های گوناگون جامعه‌ی مدنی اختصاص دارد و دلیل طولانی بودن بازداشت‌هاست.

اما بدانید در هیچ جای دنیا حذف منتقدان به بهبود وضعیت کشوری منجر نشده است و حتی اگر تمام منتقدان امروز حذف شوند، باز هم در فردا روزی گروهی دیگر به انتقاد برخواهند خواست و بی شک تا مشکل هست منتقد نیز خواهد بود بنابراین بهتر است که به رفع مشکل بیاندیشید و این توان اندکتان را در آن راه خرج نمایید.

آقای احمدی نژاد سوالات ما همچنان باقی است و سیاست‌های غلط شما در عرصه‌های گوناگون هر روز بر نگرانی‌مان می‌افزاید بنابراین از آنجا که نشست این اتحادیه در رورزهای پنج شنبه و جمعه در تهران برگزار می‌شود، خوشحال می‌شویم که جنابعالی در نشست ما حاضر شوید و سوالتمان را پاسخگو باشید. علت این دعوت دیر هنگام نیز آن است که بسیار منتظر ماندیم تا شاید وزارت علوم تحت امرتان براساس حق مسلممان به درخواست برگزاری نشستمان جواب مثبت دهد و امکانات لازم برای برگزاری نشست در یکی از دانشگاه‌های کشور را در اختیارمان بگذارد اما چنین نشد و بالاجبار نشستمان را در محلی خارج از دانشگاه برگزار می‌نماییم.

در پایان یادآور می‌شویم شما مدعی بودید در دانشگاه کلمبیا انواع توهین‌ها را تحمل نمودید تا به سوالات دانشجویان خارجی پاسخ دهید و آن هنگام که وزارتخانه تحت امرتان در مهر ماه میزبان مراسم بود و ما نامه نوشتیم و خواهان حضور و پرسش شدیم. ماموران تحت امرتان حکم بازداشتمان را صادر نمودند و ما را به زندان انداختند اما اکنون که ما میزبان هستیم مطمئن باشید با سعه صدر با شما به گفتگو می نشینیم.

شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت
اول خرداد ۱۳۸۷
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 15:2  توسط طلوع  | 

پیام شاهزاده رضا پهلوی

من نیز، همانند اکثریت قاطع هم میهنانم، دیریست که حکومت جابرانه و خودکامۀ شما را بر ایران عزیز و بر مردم آزاده و شریفش، از هر نوع مشروعیت قانونی و اعتبار اخلاقی بی نصیب می دانم. چه، اگرانقلاب از رهگذر مشارکت نسنجیدۀ مردم ایران مشروعیتی داشت، با آغاز و ادامۀ حکومت ولایت فقیه، که شما و یارانتان، چون بختکی سنگین برسینۀ ایرانیان فرود آوردید، ذره ای از آن مشروعیت بر دامن به خون و فساد آلودۀ شما برجای نمانده است.
اعتبار و مشروعیت هرحکومتی تنها مشروط به تبعیتش از رای شهروندان و، مهم تر از آن، منوط به لیاقتش در برآوردن خواست های برحق و آرمان های انسانی آن هاست. حکومتی که نه پاسخگوی شهروندانش باشد و نه کارساز مشکلاتشان، همانقدر مشروع و معتبراست که حکومت بیگانگان در سرزمینی اشغال شده. کارنامۀ سیاه سی سالۀ ولایت فقیه، آقای خامنه ای، بی گمان معرف وجود و حضور چنین حکومتی در میهن عزیزماست.
دلایل بی اعتنایی حکومت شما به رای مردم ایران چنان بدیهی و بی شمارند که مشکل بتوان کسی را، در ایران یا در سراسر جهان، یافت که از آن بی خبرباشد. نزدیک به سی سال است که شما و دستیارانتان، با توسل به خشونت بی کران و تهدیدها و ترفندهای گوناگون مجال ابراز رای و اظهارنظر آزادانه را از مردم ایران سلب کرده اید و در زندانی به پهنای سرزمین بزرگ ایران نه از مطبوعاتی که خواست ها و آرای شهروندان محروم را آزادانه بازتاب دهند نشانی برجای گذاشته اید و نه از احزاب مستقلی که بتوانند گویا و مدافع منافع و مصالح طبقات گوناگون جامعه باشند.
کارگران و کارمندان ایران که در این سال های سخت و عصیان زا متحمل بیشترین محرومیت ها شده اند نه حق تشکیل سندیکاها و انجمن های خود را داشته اند و نه حتی حق تجمع و تظاهر مسالمت آمیز در اعتراض به حکومتی که چنین مصیبت ها و محرومیت هایی بر آنان تحمیل کرده است. میلیون ها دانشجوی ایرانی، این نمایندگان واقعی ملت، این سخنگویان هشیار و فرهیختۀ مردم ایران، هرگاه سخنی در بیان واقعیت های تلخ زندگی خویش، در دفاع از مصلحت میهن رنجورشان، به زبان و قلم آورند پاسخ آن تحمل شکنجه و زندان و مرگ است. همین بها را سال هاست که زنان شیردل ایران، مادران و دختران محروم وطن، نیز پرداخته اند، آن هم به اتهام حق طلبی، به گناه تجاوز از حصار و حریم قرون وسطایی، به جرم تلاش برای گسیختن زنجیرهای بندگی و حقارتی که حکومت شما بر آنان تحمیل کرده است. حتی روحانیان حق طلب نیز که به نقش شما در سست کردن اعتقادات مذهبی بخش بزرگی از مردم ایران پی برده اند اگر زبان به انتقاد و اعتراض گشایند از انتقام شما مصون نمی مانند.
تنها دو نهادی را که می توانند معرف و مترجم واقعی خواست و ارادۀ عمومی باشند، که همانا انتخابات ادواری و مجلس شوراست، به نمایشی مبتذل و فرمایشی و به ابزاری شرم آور برای فریب مردمان فرو کاسته اید. بی حضور احزاب و مطبوعات آزاد و دادگستری مستقل، مردم ایران همانقدر از انتخابات شما بهره برده اند که مردم اتحاد جماهیر شوروی سابق از انتخابات نظام استالینی.
و این جاست، آقای خامنه ای، که باید به دلیل دوم سلب کامل اعتبار و مشروعیت ولایت مطلقۀ فقیه پرداخت که همانا بی کفایتی مزمن شما و پیشینیانتان در برآوردن حداقل نیازهای اقتصادی مردم ایران است. ابعاد وحشتناک این بی کفایتی به ویژه با توجه به درآمد سرشار سی سالۀ ایران از فروش نفت آشکارمی شود. به سخن دیگر، نظام ولایی شما افزون بر سلب همۀ حقوق و آزادی های مردم ایران، و علیرغم دست یافتن به ثروتی باد آورده و عظیم، ایران آباد و بالندۀ آستانۀ انقلاب اسلامی را که رشک جوامع همسایه بود به سراشیب ورشکستگی اقتصادی کشانده و مردم کوشا و مستعدش را به مصیبت های جانکاه تورم و بیکاری روزافزون دچار کرده است. در سراسر جهان، از شمار انگشتان یک دست بیشتر نیستند حکومت هایی که شهروندان خویش را، بسان حکومت شما، هم از آزادی های اساسی بشری محروم کرده باشند و هم از حداقل حقوق مادی. عجیب نیست اگر برخی از یاران معدود شما درعرصۀ بین المللی، از جمله سوریه و سودان و کرۀ شمالی، نیز در جرگۀ چنین حکومت هایی جای دارند.
اما، آقای خامنه ای، سلب حقوق و آزادی های مردم ایران و خم کردن پشتشان با سنگینی مشکلات روزافزون اقتصادی با همۀ اهمیتشان در برابر خطرها و تهدیدهایی که از سر جهل و غوغاگری متوجۀ امنیت و تمامیت ارضی میهن عزیز ما کرده اید رنگ می بازند. واقعیت مسلم آن است که سال ها پیش از تسلط شما و یارانتان بر مسند حکومت، سودای بهره جویی از اهرم مذهب برای دخالت در جوامع همسایۀ ایران مهم ترین وسوسۀ ذهنی شما بوده است. در مقدمۀ قانون اساسی جمهوری اسلامی، که «سند سلب حقوق ملت» نامی برازندۀ آن است، از چنین سودایی به صراحت سخن رفته.
تلاش شما برای حادثه آفرینی و مبارز طلبی برای تحریف افکار مردم ایران ریشه ای بس دیرینه دارد. از همان آغاز تسلط شما و یارانتان بر مسند قدرت بود که به خوار شمردن بزرگان و قهرمانان تاریخی و تحقیر آثار گرانقدر باستانی ایران پرداختید و عناد و خصومت خویش با هویت و فرهنگ کهن ایران، یعنی شالوده های استوار همبستگی هزاران سالۀ مردمانش، را تایید کردید. از همان آغاز بود که با درهم شکستن شیرازه های ارتش مجهز و مقتدر ایران و ریختن خون سردارانش، به حکومت عراق بهانه و فرصت دادید تا جسورانه بر میهن عزیز ما بتازد. از همان آغاز بود که با سرکوب اقوام گوناگون ایرانی، با تهدید و تحقیر ایرانیان پیرو مذاهبی جز تشیع، شالوده های دیرینۀ همبستگی و همزیستی میان ایرانیان را سست کردید. جنگ با عراق را، به بهای سنگین قربانی کردن صدها هزار جوان و نوجوان ایرانی و اتلاف سرمایه های بی حساب، آن هم به سودای تسلط بر عراق و رسیدن به قدس، چنان به درازا کشاندید تا ایران قربانی تجاوز، خود در نظر جهانیان و در داوری شورای امنیت سازمان ملل متحد، همتراز متجاوزان شناخته شود. با نقض یکی از کهن ترین و مسلم ترین اصول حقوق بین الملل به اشغال سفارت آمریکا و دستگیری و شکنجۀ اعضایش پرداختید، و با وادار ساختن این کشور به قطع رابطه با ایران، تنگناهای اقتصادی و سیاسی بی سابقه و پر هزینه ای برای مردم ایران به ارمغان آوردید.
با دخالت مستقیم و غیر مستقیم در امور داخلی همسایگان دور و نزدیک ایران، از جمله عراق و لبنان و فلسطین و افغانستان، و با حمایت تبلیغاتی و مالی و نظامی خود از تندروترین و خشونت گراترین دشمنان آزادی و همزیستی در این جوامع، نه تنها نام ایران عزیز را در جوامع بین المللی همنشین صفات پلیدی چون «تروریست» و «یاغی» کردید بلکه شماری بزرگ از کشورهای بزرگ و کوچک جهان را به صف دشمنانش راندید. اگر تا کنون ساده لوحانی در جهان نقش مستقیم حکومت شما را در آشوب ها و کشتارهای سرزمین های دور و نزدیک ایران نمی دیدند سخنانی که برای نخستین بار از زبان یار دیرین شما، آقای محمد خاتمی، در اعتراف بی پرده به این نقش جاری شد جای تردید برای کسی باقی نگذاشت.
اما، این همه نیز برای تحقق اهداف اصلی شما که منحرف کردن افکار مردم ایران، از راه تحریک دیگران به دشمنی با ایران و برافروختن آتش ستیز و جنگ، است کافی نبود. از همین رو، به بهانۀ دسترسی به انرژی هسته ای برای مقاصد صلح آمیز، درصدد دسترسی به سلاح های خوفناک تری برآمده اید تا بار دیگر ایران را آماج تهدید و تعرض دیگران سازید. از رهگذراصرار شما برچنین سودایی است که امروز کشور عزیزما با بحرانی بی سابقه و خطرناک روبروست؛ بحرانی که هم میهنان عزیز صلح دوست من کمترین نقشی در ایجاد آن نداشته اند.
مردم آگاه و دوراندیش ایران منفعت و مصلحت خویش را نه دخالت مسلحانه و موذیانۀ شما در سرنوشت مردم فلسطین و عراق و لبنان می بینند، نه در دشمنی شما با جوامع آزاد و پیشرفتۀ جهان و نه در اصرار دیوانه وارتان بر دست یافتن به سلاح هسته ای. مردم ایران از یاد نبرده اند که موجبات دسترسی به فنآوری و انرژی هسته ای، آن هم با موافقت و همکاری جامعۀ بین المللی، سال ها پیش از انقلاب فراهم شده بود زیرا هیچ کشوری در جهان بیمی از هدف ها و سیاست های حکومت آن روز ایران نداشت. شما و پیشینیان شما، اما، با هدف های تجاوز طلبانه و سیاست های تحریک آمیز خود نه تنها آن فضای اعتماد و تفاهم را یکسره نابود کرده اید بلکه با جهل و عمد اکثریت قریب به اتفاق دولت های جهان را از نزدیک و دور، به دشمنان ایران مبدل ساختید تا برای سرکوب هرچه بیشتر مردم آزادۀ ایران بهانۀ دیگری بیابید.
گرچه در آغاز این سخن، حکومت شما آقای خامنه ای و دستیارانتان را محروم از هر نوع اعتبار و مشروعیت در چشم هموطنانم خواندم، و بنابراین نمی بایست شما و حکومت شما را مخاطب خود سازم، اما، عشق به سرزمین پاک نیاکانم و نگرانی از سرنوشت هم میهنان محرومم مرا ناگزیر از آن می کند که به شما هشدار دهم که مسئولیت اصلی هر آسیب و خدشه ای که از سوی هر نیرو و قدرتی به تمامیت و یکپارچگی ایران عزیز، به هر گوشه ای از این سرزمین مقدس، وارد آید با شما و دستیاران شماست.
بدانید که در صورت رخ دادن فاجعه ای از اینگونه، سرنوشت شما و یارانتان بهتر از سرنوشت حاکمان خودکامه ای که در سال های اخیر بر کرسی متهمان به جنایت علیه بشریت نشستند و کیفری در خور یافتند نخواهد بود. از سرنوشت آنان اگر پند نمی گیرید، اگر آزادی و بهروزی شهروندان ایران کمترین محلی در دل و اندیشۀ شما ندارد، دستکم نگران سرزمینی باشید که در آن زاده شدید. اگر امروز که می توانید نخواهید سر به خواست های ملت دهید و به دامن بخشش بی کرانش دست آویزید، بدانید مسند قدرتی که چنین فرعون وار برآن تکیه زده اید در برابر عصیان روزافزون مردم ایران تاب نخواهد آورد، فرو خواهد شکست و شما را سرانجام بر کرسی پاسخ گویی به آنان برای محرومیت ها و مصیبت های سی ساله خواهد نشاند.
خداوند نگهدار ایران باد
رضا پهلوی

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 14:58  توسط طلوع  | 

فاطمه صادقی

من از حرف زدن در مورد حجاب خسته نمی شوم. در تمام سال های کودکی و جوانی ام، «حجاب»

 

بخشی از زندگی من بوده و سرنوشت مرا تعیین کرده است. با آن بزرگ شده ام. دو رو برم در خانواده تقریباً همه محجبه اند و مادرم هنوز هم مرا به خاطر به قول خودش « اهمال و کوتاهی در حجاب» نبخشیده است.حجاب بزرگترین چالش فردی و سیاسی زندگی من بوده است. بعدها وقتی از کودکی در آمدم، به دانشگاه رفتم و خواندم و دیدم که بزرگترین چالش زندگی زنانی بوده است که من حتی با آنها در بسیاری جهات دیگر متفاوتم.

بگذارید برایتان بگویم تجربۀ تلخ من با حجاب چگونه آغاز شد؟ به خاطر دارم روزی را که برای نخستین بار می بایست جلوی پسرهای فامیل که با آنها هم بازی بودم و در بسیاری موارد با آنها رقابت می کردم، روسری بپوشم. حس تحقیر می کردم. احساس می کردم فلج شده ام و در نگاه آنها خُرد. بخصوص در نگاه یکی شان می خواندم که : «دیدی بالأخره چطور مغلوب شدی؟» قضیه اما فقط مربوط به پوشش نبود. بس فراتر از این بود. موارد متعددی اتفاق می افتاد که وقتی سخت سرگرم بازی یا به خود مشغول بودم، صداهایی عتاب آلود از گوشه و کنار می آمد که : « درست بنشین، لباست را درست کن. همه جایت پیداست. روسریت را بکش جلو، چادرت عقب رفته، گردنت پیداست، موهایت پیداست و ...» هرگز نمی دانستم معنای پس پشت این عتاب و خطاب ها چیست و اصلاً چرا باید به این شیوه مورد خطاب قرار گیرم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 14:55  توسط طلوع  | 

شهرام شهرامیان - شهروند

خبر دوم: حضرت آیت الله خامنه ای، رهبر معظم جمهوری اسلامی، در سفری که اخیراً به شهر شیراز داشتند، در رابطه با آثار باستانی تخت جمشید، که در حقیقت میراث ارزشمند تاریخ کهن و پرافتخار ایرانیان محسوب میشود، فرمودند: دیدن این آثار، آدم را دچار نوعینفرت و خشم میکند و این که به هرحال اینها، آثار جباران تاریخ است. (نقل از خبرگزاریهای داخل ایران)

نتیجه گیری اخلاقی: اصولاً امام خامنه ای، تنها در مواقعی از دیدن مناظر روبرویشان، دچار خشم و نفرت نمیشوند، که در حال نگاه کردن به جمال بی مثال، شیخ حسن نصرالله و یا خالد مشعل و یا حتی مقتدا صدر باشند، وگرنه هرآنچه را که به نوعی مربوط باشد به تاریخ و تمدن ایران و ایرانی، حال ایشان را منقلب نموده و قلب رئوف شان را از قصه های ستمگری جبار چون کوروش، به درد می آورد، البته از حق نگذریم که ایشان، در شیراز، مصادره به مطلوب نموده و حافظ و سعدی را، هم عرض شاهچراغ و سایر امامزاده های شیراز قرار دادند،که خوب برای چنین مژده ای، ایرانیان عزیز باید هفت شبانه روز، شهرها را آذین ببندند و نماز شکر بجا بیاورند، چرا که ممکن بود، معظم له، بعد از زیارت قبور حافظ و سعدی، ناغافل دچار همان حالت، نفرت و خشم از آثار تاریخی ایرانیان شوند، و دستور ملوکانه صادر فرمایند، تا مسیر سد سیوند، بعد از غرق کردن مقبره کوروش، تغییر جهت داده و از روی آرامگاه حافظ و سعدی، هم عبور کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:31  توسط طلوع  | 

فرزاد پورمرادی

در حالی که رییس جمهوری ایران در جمع روحانیون مشهد از تورم 18 درصدی سخن می گوید (3) ، دکتر فرشاد مومنی، عضو هیات علمی دانشگاه علامه طباطبایی بر این باور است که دهک‌های پائین جامعه بیش از 50 درصد تورم را تجربه می‌کنند(4) . اقشار آسیب پذیر جامعه منجمله بازنشستگان ، کارکنان دولت و خانواده های با جمعیت فراوان که از درآمد کافی برخوردار نیستند بزرگترین گروهی بشمار می روند که از تبعات تورم در امان نیستند و بیشترین بار این معضل اقتصادی را بر دوش می کشند .
کارشناسان بر این باورند که حداقل 35 درصد ایرانیان زیرخط فقر شدید به سر می‌برند . خط فقر شدید استان تهران برای یک خانوار پنج نفره در سال گذشته، 650 هزار تومان بوده است که امسال به 770 تا 780 هزار تومان می‌رسد. دکتر حسین راغفر، مشاور وزیر اسبق رفاه و تامین اجتماعی در تعیین خط فقر و تدوین‌گر نقشه جغرافیایی فقر کشور ضمن اعلام این خبر رقم واقعی تورم را به مراتب بیشتر از رقم اعلام شده رسمی می داند (5) .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:27  توسط طلوع  | 

محمد تهوری

 دموکراسی و آزادی در ایران، طی یک‌صد سال اخیر، قربانی جاه طلبی حاکمان و تفسیرهای مضیق

علما و خطبا از اسلام بوده است. اسلام مانع دموکراسی نیست، اما، از منظر نگارنده، برخی تفاسیر چهره‌ای ناسازگار و ناهمگن از اسلام و دموکراسی تصویر کرده و چالش‌های زیادی پیش روی استقرار و تحکیم دموکراسی ایجاد کرده است.  تا این چالش‌ها برقرار است و حکومت، سکولاریسم، اقتصاد آزاد و آزادی بیان را به رسمیت نمی‌شناسد، دموکراسی نیز محقق نمی‌شود.
متاسفانه آزادی بیان در این سال‌ها تنها محدود به آخوندهای حاکم و حامی دولت بوده است و آن‌ها نیز نه تنها از این آزادی علیه دموکراسی استفاده کرده‌اند، بلکه کوشیده‌اند با ترویج خرافه‌گرایی و تعمیق نادانی، پایه‌های قدرت‌شان را تثبیت کنند و بر ثروت‌شان بیافزایند. بنابراین، در یک‌صد سال اخیر، دو مولفه‌ی «حاکمان جاه‌طلب» و «آخوندهای منفعت‌طلب»، بیشترین نقش را علیه استقرار دموکراسی و آزادی داشته‌اند؛ که در این نوشتار، ضمن تشریح آن، به بررسی برخی موانع  دموکراسی می‌پردازم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:22  توسط طلوع  | 

امیر کیان پور

« دموکراسی نفرت آور است » و ژاک رانسیر می گوید که ما باید مجذوب این نفرت باشیم. دموکراسی نفرت آور است نه فقط برای آنان که نگران محو شدن ارزش های اخلاقی هستند یا مایل به قدرتی اقتدار گراتر ، بلکه برای کسانی نیز که مدعی آن هستند اما به نام آن ، نوعی نخبه گرایی را ارج می نهند . برای تمامی کسانی که ایمان دارند امور مهم باید به دست زنان ومردان برگزیده باشد ، دموکراسی نفرت آور است . دموکراسی حکومت اراذل ، حکومت توده و حکومت گوسفندانی است که صلاحیت حکمرانی را ندارند. چرا که طبیعت حکم می کند که تنها آنان که شایسته ترند حاکم باشند. ...این نفرت ازدموکراسی بیش از هر چیز محصول فردگرایی لیبرال و پیامد آن است... لیبرال هایی که پیامدهای آزادی را تحمل نمی کردند و جمهوری خواههایی که پیامد های فردگرایی را...

« دموکراسی در ابتدا نوعی توهین بوده است » . و رانسیر معتقد است که باید توان رسوابودگی دموکراسی را به آن باز گرداند .بی آبروئی و رسوایی دموکراسی ،بیش از هر چیز ،در برابری بنیادی میان « شایسته » و «غیر شایسته » است . برابری نه در همه ابعاد ،بلکه برابری در شایستگی برای حکمرانی ..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:16  توسط طلوع  | 

گذار - ساسان مقدم

پديده‌‌‌های اجتماعی در ارتباط متقابل باهم عمل می‌کنند؛ اما دوگانگی‌شان اغلب از ديد تحليل‌گران دور می‌ماند و عمدتا به صورتی یک‌جانبه ارزيابی می‌شوند. حافظه‌ی تاریخی که ضعیف باشد، تنها «گذشته‌ی نزدیک به اکنون» به‌یاد آورده می‌شود؛ و وسعت دید که مغلوب سودجویی آنی شود،  تنها یک گونه از «آینده» محتمل فرض می‌شود. شناخت کافی از جامعه، تاریخ آن، روند تحولات، یا ریشه‌ها و زیرساخت‌ها، همراه با مسیرهای جاری و آتی، سرچشمه‌ها، سراب‌ها، و چشم‌اندازها، بدون داشتن دیدی باز و رها، ممکن نیست.

ارتباط اجتماعی/سیاسی/اقتصادی/ فرهنگی ایران با جهان امروز و نهادها و مقررات آن، همراه با التقاط سنت‌های ملی با سنت‌های سیاسی غرب، پدیده‌ای بغرنج به‌وجود آورده است که برخورد با آن نیز، دقتی ویژه و همه‌جانبه طلب می‌کند. با وجود تحولات در زمینه‌ای گسترده، نظام، قوانین، فرهنگ و اخلاق اجتماعی نظام جمهوری اسلامی، ایران را به گذشته برگردانده است. شواهد و شباهت‌های تاریخی در این زمینه اندک نیست. «ولایت مطلقه»ی فقیه، از حکومت «خلفای راشدین» و دیگر خلیفه‌ امپراطوری اسلامی الگوبرداری شده و در تلفیق با تبعات پیش‌روی‌های اجتماعی- همراه با «ملی» شدن و «تک‌کشوری» شدن- به جانب «سلطانیت» مورد اشاره‌ی اکبر گنجی سوق یافته است. احمدی نژاد، کاریکاتوری از «رضا خان میرپنج» است؛ با سوابقی شبیه به او، و خلقیات «شاهانه»ای شبیه‌تر. «اصلاح‌طلبان» حکومتی و نیروهای موسوم به «ملی- مذهبی»، بی‌شباهت به دو نیروی عمده‌ی سیاسی در سده‌های سوم هجری به بعد (ایرانیان نفوذ کرده در دربار اعراب حاکم و گروه‌های اصلاح‌طلب مسلمان شیعه در برابر خلفای سنی عرب و ترک نومسلمان) نیستند؛ و نحوه‌ی به حکومت رسیدن‌ روحانیون، شباهتی وافر به دو مقطع تاریخی سده‌های پیشین دارد (پیش از حمله‌ی اعراب، و سپس، پیش از به حکومت رسیدن سلسله‌ی صفوی) که ضعف و فساد سلسله‌های پادشاهی، مردم را به ستوه آورده و آماده‌ی پذیرش حکومت و مذهبی تازه کرده بود.اما این تمام واقعیت نیست. جامعه‌ی ایران، در عین حال، در طول سه دهه‌ی گذشته در جوانب متعدد و گسترده متحول شده است و تنها گروه کوچکی از هواداران نظام پیشین می‌توانند از این «شباهت‌«های تاریخی نتیجه‌ای سطحی و یک جانبه به سود این تفسیر بگیرند که وقایع پس از سقوط سلطنت پهلوی، جامعه‌ی ایران را به قهقرا درغلتانده است و در تمام سطوح، ناصواب و مخرب بوده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:58  توسط طلوع  | 

پژواک ایران - داریوش آشوری

روشنفکری جديد ايران پس از تماس با اروپا به دنبال جنگ های ايران و روس پديد آمد. از آن زمان تا کنون بيش از يکصد و پنجاه سال گذشته است. تاريخ روشنفکری ايران را شايد بتوان به چند دوره تقسيم کرد: (۱) از آغاز تا انقلاب مشروطه و دنباله آن تا کودتای ۱۲۹۹؛ (۲) دوره رضاشاه؛ و،سرانجام (۳) از ۱۳۲۰ تا ۱۳۵۷. می خواهم نظر شما را درباره اين دوره بندی‌ها بدانم و بپرسم که از کجا راه افتاده ايم و به کجا رسيده ايم. اکنون در کجا ايستاده ايم و چگونه می توانستيم در جای بهتر و بالاتری ايستاده باشيم؟ و روشنفکری کدام دوران وظايف خود را به نحو بهتر و درست تری در ارتباط با مدرنيته انجام داده است؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:56  توسط طلوع  | 

دیشب تو خیابون نگاهی به دور و ورم کردم ، یه لحظه ترس تمام وجودم رو گرفت.به قول علی : مردم راحت شده اند . قبلا ها یه عفافی و یه عزت یو یه حیایی بود ولی حالا...

می گن از دستاوردهای جناب خاتمی!!؟آره خاتمی اومد ، اومد به مردم آزادی بده اما چی داد!!؟ بی حیایی!!؟ آره خاتمی از اقتصاددان های بین المللی سازمان ملل استفاده کرد ولی به غیر از اقتصاد چیزهای دیگه ای هم یاد ایران داد آره بی حیایی رو...

 

این آزادی بیان بود یا آزادی پوشش؟؟؟

 

در دوران خاتمی :

 

سال اول : جوراب های ساق کوتاه

سال دوم : شلوار زیر مانتو . مانتو از بغل تا ساق پا باز ( چاک )

سال سوم : شلوار زیر مانتو . مانتو از بغل تا زانو باز

سال چهارم : روسری ها فرق سر با آرایش غلیظ

سال پنجم : شلوار لی . مانتو از روبرو تا زانو باز

سال ششم : شلوار های لی چسب بدن نمای طرح دار . پا تیغ زده تا ساق پا پیدا. مانتو بدون دکمه ی بسته تا بالای زانو

سال هفتم : لباس های خونه با پا تیغ زده تا زیر زانو پیدا 

سال هشتم : بدون روسری با لباس خواب

 

این آزادی بیانی بود که خاتمی می گفت!!؟

نمایشگاه بین المللی کتاب هم نزدیک البته بهتر بگیم نمایشگاه بین المللی مانکن ها...

این آزادی بیانی بود که خاتمی می گفت!!؟

بعد می یان به خاتمی می گن در ریاست جمهوری بعدی شرکت کن تازه نازم میکنه ، اینجوری می شه که محمد رضا خاتمی می یاد می گه اگه اصلاحات تصمیم بگیره خاتمی باید بیاید ... کجا بیاد ؟؟؟ دیگه از این بدتر هم می شه ؟؟؟ البته اگه دست شماها باشه چرا که نه !!! یاران باران !!!؟ آره البته باران از نوع اسیدی !!!

مردم ایران فهمیده اند ، برای انتخابات مجلس فردی که از شهر ما نامزد شده بود عکسشو با زور پیدا می کردی فقط و فقط سر چهارراه ها و میدون ها عکس خاتمی رو می دیدی که بعضی ها فکر کرده بودند خاتمی در شهر ما نامزد شده . بعد این نامزد محترم جزء 5 نفر اول شهرمون هم نشد !!؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:51  توسط طلوع  | 

الاهه بقراط- خطر و فرصت همواره از درون یک کشور برمی خیزد. چه در سیاست داخلی و چه در سیاست خارجی همواره این حکومت های خودی هستند که نقش تعیین کننده را بازی می کنند. تجربه نشان داده است تا کنون کشورهای خارجی زمانی وارد عمل شده اند که از دو عامل اساسی، دست کم یکی از آنها به شکلی فعال باشد که به تنهایی کمبود عامل دیگر را جبران کند. آن دو عامل چیزی جز حکومت ها و مردم نیستند.

 

خطر از سوی کی؟

انقلاب اسلامی در نخست نه بر اساس دشمنی با شاه و سلطنت و نه در مقابله با «امپریالیسم جهانی بسرکردگی امپریالیسم آمریکا» شکل گرفت. تا آخرین روزهایی که هنوز سرنوشت ایران معلوم نبود، بیشترین و مؤثرترین اطرافیان آیت الله خمینی کسانی بودند که هم مناسبات خوبی با کشورهای امپریالیستی محل اقامت خود از جمله آمریکا، فرانسه، انگلیس و آلمان داشتند (و هنوز دارند) و هم باور نداشتند که بتوانند «پایه های محکم سلطنت» را براندازند.

تشدید شعارهای ضدسلطنتی و ضدامپریالیستی بخشی از سهم تئوریک و عملی نیروهای چپ سنتی وابسته به اتحاد شوروی و متمایل به چین و هم چنین چریک های مذهبی و کمونیست بود که سردمداران انقلاب اسلامی خیلی زود آن را جذب کرده و به بهترین شکل توانستند استفاده مطلوب را از آن در جهت کسب قدرت و تثبیت نظام جمهوری اسلامی به عمل آورند. در عین حال، جمهوری اسلامی نمی توانست بدون غرب ستیزی و به ویژه آمریکاستیزی نهادینه شده در چپ که با تفکر اسلامی آن همخوانی کامل داشت، بر سر پا بایستد. همین آمریکاستیزی و مخالفت شعاری با امپریالیسم سبب پیوند کاسبکارانه برخی از چپ های ایران در آغاز شکل گیری جمهوری اسلامی (و هم چنین امروز) با آن شد و اکنون نیز نه تنها برخی نیروهای چپ در سراسر جهان و هم چنین رژیم های چپگرا، بلکه نئونازی ها نیز که بر طبل ناسیونالیسم و منزه طلبی ملی می کوبند، با رژیم ایران احساس نزدیکی می کنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:48  توسط طلوع  | 

شهروند - حسن زرهی - در روزهای نخست انقلاب رهبر رژیم با نقل از دیدار پیامبر با یک کارگر و بوسه زدن بر دستان آن کارگر مدعی شد رژیم آنها رژیمی ست که از همین سنت نبوی پیروی خواهد کرد. در زمینه های دیگر نیز رهبران رژیم مدام شعار می دادند که نفت را بر سر سفره های مردم خواهند آورد و در مورد زندگی بهشتی آینده کارگران نیز وعده های بسیار دادند. حالا اما کارگران ایران با حداقل دستمزد 219 هزار تومان در ماه، باید با مشکلات بسیار از جمله حداقل 300 هزار تومان اجاره خانه دست و پنجه نرم کنند. پیش از رسیدن اول ماه مه، هم نشریات کارگری را تعطیل و توقیف و تهدید کرده اند و هم از کارگران به هزار حیله تعهد گرفته اند که روزشان را گرامی ندارند. این همه داستان حکومتی است که با وعده های بهشت در روی زمین آمد و حالا به کمتر از ایجاد جهنم در زندگی کارگران، معلمان، دانش آموزان، دانشجویان، زنان، جوانان و ... رضایت نمی دهد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:45  توسط طلوع  | 

ترکیه درکار آن است که حکومتی، هم پذیرفتنی برای پیشرفته ترین تمدن های جهان و هم سازگار با اسلام داشته باشد؛ پایه های نظری چنین حکومتی یک اسلام عرفیگرا با رنگ روز افزون لیبرال ولی در بستر باور های دینی اکثریت ترکان است



ایران جزیره ای جدا افتاده از کشور هائی که بیشتر مردمان شان خود را مسلمان می خوانند نیست (گذاشتن صفت اسلامی بر این کشور ها گمراه کننده است از بس با هم در نگرش به اسلام و نقش آن در زندگی اجتماعی تفاوت دارند.) تجربه های گوناگون این مردمان بر یکدیگر اثر می گذارند. از این میان در همسایگی های ما، در ترکیه و خلیج فارس پاره ای تحولات پرمعنی روی می دهد که می تواند دیدگانی را بگشاید. ترک ها از سده شانزدهم تا نوزدهم هماوردان خطرناک ما بودند و هرگاه نمی توانستند خاک ما را بگیرند مانند دیواری ما را از اروپای پیشتاز و سرمشق مدرنیته جدا می کردند. با اینهمه ترکیه به ما بسیار آموخت و امروز نیز یکی از کشور هائی است که سخنانی برای گفتن به ما دارد ــ از همان برخورد نخستین که چشم ما را بر اهمیت سلاح های آتشین گشود، تا اصلاحات (تنظیمات) سده نوزدهم که یکی از سرچشمه های جنبش بیداری و مشروطه ایران گردید، تا نمونه کشور-ملت سازی آتا تورک که به رضا شاه سرمشقی داد، تا امروز که درگیر آزمایشی است که ایرانیان را سخت به کار خواهد آمد. دمکراسی در بافتار context یک جامعه مسلمان، بسیار مسلمان تر از ایران، تازه ترین دستاورد جامعه ای است که شش سده با اروپا درآویخته و همپا بوده است و اکنون آرزوئی بالا تر از پیوستن به آن ندارد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:40  توسط طلوع  | 

عقل حکم می کند که روندها و جريانات اجتماعی داخل و خارج کشور بايد، ضرورتاً، با هم تفاوت داشته باشند و در دو سوی «مرز» دو مسير تحولی متفاوت را بپيمايند. اين از آن نکته های بديهی است که اغلب مورد توجه فعالان عرصه های فرهنگی و سياسی قرار نمی گيرد و، در نتيجه، در خارج کشور، نوعی تلاش برای بازسازی شکل ها و تشکل ها و نهادهائی که در داخل کشور با آنها الفت داشته ايم صورت می پذيرد که همگی شان، به تفاريق زمانی، يکسره بی معنا و بی کارکرد از آب در می آيند. به همين دليل فکر کرده ام که اين هفته شايد بد نباشد نکاتی را در مورد تحقق امر سياسی در خارج از کشور اما ناظر بر جريانات داخل کشور مطرح کنم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:38  توسط طلوع  | 

گذار - علی‌اصغر رمضانپور

 

 

سانسور در ایران در دوره‌ی جمهوری اسلامی از نخستین ماه‌های پس از رای‌گیری برای قانون اساسی آغاز شد و به تدریج توسعه یافت. در این مسیر، هم دامنه‌ی سانسور افزایش یافت و هم ساختار اجرای آن شکل گرفت. دامنه‌ی سانسور، در سه بخش «زندگی مدنی» و «فرهنگ، هنر و اطلاع‌رسانی » و «سیاست و بوروکراسی» توسعه یافت. متناسب با تکوین ساختار سیاسی جمهوری اسلامی، ساختار سانسور نیز در آن شکل گرفت. فهم دقیق این ساختار نیازمند مرور تاریخ شکل‌گیری آن است؛ تاریخی که مرور آن، به دلیل سانسور در تاریخ نگاری، به دشواری امکان‌پذیر است و تنها می‌توان به یادآوری برخی رویدادها پرداخت. بنابراین، در بحث حاضر، تنها به وضعیت کنونی دامنه‌ی و ساختار سانسور می‌پردازیم؛ و تنها به تلاش برای یادآوری برخی پس‌زمینه‌های تاریخی بسنده می‌کنیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:4  توسط طلوع  | 

به مناسبت هفدهمین سالگرد ترور عبدالرحمن برومند

ژورنالیست - لادن برومند

هانا آرنت يکی از انديشمندان يهودی و آلمانی تبار قرن بيستم در مقا له ای که در سال 1945 منتشر شد، می نويسد بارها با آلمانی هايی روبرو شده که به او می گفتند: "ما از آلمانی بودن خود شرمنده ايم"، و او در پاسخ آنان می گفت: "من از انسان بودن خود".
شايد اين جوهر مشترک انسانی ماست که در مقابل ظلم و ستمی که بر انسان می رود احساس مسئوليت می کنيم. از آن دو بيت معروف سعدی گرفته تا قانون کيفری در فرانسه که ، "عدم ياری به يک انسان در خطر را جرم می شناسد"، تا ايجاد سازمان هايی چون صليب سرخ، عفو بين‌الملل، ديده بان حقوق بشر يا پزشکان بدون مرز، از جمله پاسخ هايی است که انسان ها در موقعيت‌های مختلف، به حس مسئوليت و احساس گناه در مقابل فجايعی داد ه اند که نه آمر آن بودند و نه عامل‌.
بديهی است که در قرن جنايات بی‌شمار عليه بشريت، قربانيان، دولتمردان، حقوقدانان و انديشمندان جهان در اين باره انديشيده‌اند و حاصل تجربيات و فکرشان را به رشته تحرير کشيده اند. از اين‌رو، ادبيات پرمايه ای درباره‌ی اهميت ياد و خاطره در اختيار ماست که بر فکر و چاره‌جويی مان تأثير می گذارد و در را ه پر خطر دموکراسی ياری‌مان ميدهد.
بيست و نه سال پيش نظامی بر اساس نفی حقوق بشر در ايران پی ريزی شد. از آن زمان ملت ايران شاهد نقض مستمر اين حقوق و اعمال خشونتی بی سابقه در تاريخ معاصر کشور بوده‌است. سؤال اين است که برای پايان دادن به اين خشونت و حمايت از حقوق افراد چه می توان کرد؟ می‌توان همچنان انگشت اتهام را به سوی آمران، عاملان و مباشران اين قتل ها و به طور کلی همه اعدام های خودسرانه نشانه رفت و خواستار دادگاهی صالح شد که اتهامات مقامات و مأموران جمهوری اسلامی را بررسی کند و اگر جرمشان محرز شد، به مجازات رساند. البته که اين هدف همه ماست، اما فعلاً متهمان حکومت می کنند و جهانيان چندان نگران اجرای عدالت در مورد قربانيان اعدام های خودسرانه در ايران نيستند.
پس راهی ديگر بايد جست. شايد برای اينکه روز پاسخ‌گويی زودتر فرا رسد، بتوانيم خود چاره‌ای بينديشيم. شايد بهترين راه، زمينه سازی برای اجرای عدالت، مراجعه به وجدان خويش و بررسی مسئوليتی است که خود به عنوان شهروند به عهده داريم. و ای بسا که در آئينه خاطره‌ها بتوانيم ابعاد اين مسئوليت را بررسی کنيم و و جدان رنجور خويشتن را به داوری کشيم و از خود بپرسيم که چگونه و چرا چنين خطا کرديم. چون خطا کرديم آن روز که مليون مليون به طرف صندوق‌ها‌ی رأی شتافتيم و رقص کنان، چنين سرنوشت فاجعه باری را برای خود و فرزندان و مملکت‌مان را رقم زديم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 22:59  توسط طلوع  | 

مهرزاد بروجردی: من اين سخن را كه روشنفكران بايد از سياست كناره بگيرند سست و دفاع ‌ناپذير مي‌دانم. به قول نويسنده انگليسي گراهام‌گرين، سياست مانند هوايي كه در آن نفس مي‌كشيم درون و پيرامون ما را سرشار كرده است. بي‌شك در جامعه‌اي مانند ايران كمبود مردمان دانش‌آموخته و فرهيخته از يك ‌سو و تمناي فراگير پيشرفت و توسعهء اجتماعي از ديگر سو روشنفكران را می ‌خواند تا پا به پهنه سياست ‌ورزی نهند و آنگاه در همراهی با تاريخی كه پيوسته زخم تيغ و تبر بر دل و جگرها نهاده است سرنوشتي پر آب چشم و آتش ‌دل براي خويش رقم زنند.

چنين است كه نظاره‌كنندگان اين سرنوشت نافرجام گاه از «قطار خالي سياست» سخن گفته‌اند و گه از جهاني كه جز «زندان خردمندان» نيست شكوه كرده‌اند. بی ‌سبب نيست كه گروه فراواني از ايرانيان سلامت را در گريز از سياست مي‌دانند و با شاه كليد «نظريهء توطئه» عطاي هر تكاپوي سياسي را به لقايش مي‌بخشند و همه دست اندركاران سياست را به يك چوب مي‌رانند.

من اما به‌رغم اين نگاه بدبينانه به سياست، نقش روشنفكران در قلمرو سياست‌ورزي را آموزش فن‌ تبديل كردن «زورگويي» به «قانونمندي» به گروه حكومت‌پيشگان مي‌دانم.

خدمت روشنفكران را همچنين بايد در به چالش كشيدن پندارها و تعصب‌هاي جمعي جست‌وجو كرد. چنين است كه به باور من درگيري و دست‌‌اندركاري روشنفكران در سياست نه تنها مفيد و خواستني كه ناچار و ضروري است و صدالبته كه سياست‌ورزي تنها يكي از قلمروهاي تكاپوي روشنفكري است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 22:56  توسط طلوع  | 

 

 


   

داريوش همايون

دین، هرچه هم بر خاستگاه آن جهانی‌ش تاکید کنند امری است این جهانی؛ با مردمان، با زمان و مکان سرو کار دارد و رابطه‌اش دو سویه است. مردمان در آن دست می‌برند. انسان قرار ندارد و هیچ اندیشه و نهادی از دستبرد او برکنار نیست ــ رهبران و متولیان مذهبی هر چه بگویند و بکنند. در واقع آن رهبران و متولیان خود پیش و بیش از همه در دین دست برده‌اند و می‌برند. در صحنه‌ای فراموش نشدنی از "برادران کارامازوف،" داستایوسکی، مسیح را بر بازبین inquisitor بزرگ ظاهر می‌سازد که او را به سوزاندن بر چوبه دار تهدید می‌کند و فرمان می‌دهد که برود و ناپدید شود.

   ما فرایند مصادره اسلام را از همان پس از مرگ محمد، بیش از آن دیده‌ایم که خود را گرفتار باید‌ها و نباید‌های آخوند گردانیم. هزار و چهار صد سالی است هر که زورش رسیده برداشت و نگرش خویش را به عنوان اسلام راستین بر پیرامون‌ش تحمیل کرده است. اگر با آن همه اختلاف نظر‌ها باز استناد جملگی به کتاب و سنت است، و در بیشتر موارد هم حق دارند، پس عنصر اصلی همان زور است. از دین آغاز می‌کنند، ولی پس از آن اساسا سیاست است و قدرت. حتی اگر آموزه دینی دچار تناقض نباشد، که هست، باز در های تعبیر گشوده است و بر حکم یگانه، نگرش‌های گوناگون داشته‌اند و دارند.

   دین‌ها برای بهزیستی آدمیان آمده‌اند، حتی اگر مانند اسلام "بهزیستی" در آن جهان را بیشتر در نظر داشته باشند. اما خود از بزرگ‌ترین مایه‌های کشمکش میان آنان بوده‌اند، که بهزیستی این جهان را دشوار می‌سازد و "بهزیستی" آن جهان را محل تردید ــ زیرا همه یک سخن نمی‌گویند. اکنون اگر دین در دست آدمیان (و معمولا سودجو‌ترین و بی‌اخلاق‌ترین آنان) به مایه کشمکش، و خونریزی نیز، درآمده است آن را می‌باید از کشمکش بیرون برد، به زبان دیگر شخصی و غیر سیاسی کرد. عرفیگرائی secularism از همین جا آغاز می‌شود. دین در دست افراد انسانی، راهنما، مایه تسلی، هموار کننده راه زندگی جاودانی و هر چیز دیگری است که دین‌های گوناگون بشارت می‌دهند. ولی دین در دست سیاستگران وسیله رسیدن به قدرت و ماندن در قدرت است. ازاینرو بهتر خواهد بود که افراد انسانی با باورهای دینی‌شان آسوده گذاشته شوند و مانند هر سویه (جنبه) دیگر زندگانی در جامعه، حق و آزادی آنان تا جائی که به حق و آزادی دیگری آسیب نرساند تضمین گردد.

   ادعای حقانیت و انحصار حقیقت که در همه دین‌ها هست به هیچ‌روی برای به کرسی حکومت نشاندن‌شان بس نیست. باز در اینجا پای قدرت و زور، و به آسانی خشونت، پیش می‌آید. کشمکش‌ها از همین جا درگرفته است که باورمندان همه خود را بر‌حق می‌دانند و اگر زورشان به دیگران برسد ــ یعنی اسباب سیاسی‌ش را داشته باشند ــ دیگران را بر خلاف میل‌شان هم شده به رستگاری می‌رسانند. می‌بینیم که مسئله اصلی، سیاست است. اکنون اگر در عمل قدرت است که حقانیت می‌بخشد، می‌باید بجای درآویختن با دین پیوند آن را با سیاست گسست تا نتواند دربرابر پیشرفت و آزادی، و همان بهزیستی آدمیان، بایستد. ستیز با دین بیهوده است. مردمان در توده‌های میلیونی‌شان به علت‌های گوناگون به دین نیاز دارند و در درازای تاریخ همه دین‌ستیزان را شکست داده‌اند. به ویژه دین‌ستیزانی که خود بی آنکه به رو آورند منادیان دین‌های تازه‌ای به صورت ایدئولوژی‌های فراگیرنده (با "ای" بزرگ) هستند ــ باز همان زور و تجاوز به حق هر فرد که باور‌های خود را داشته باشد.
* * *
   ما در ایران با مسئله اسلام شیعی سر و کار داریم که از پنج سده پیش با رسمی شدن مذهب شیعه شکل دهنده اصلی و گاه منحصر فرهنگ و سیاست ما بوده است. در آن پنج سده دو رهبر سیاسی، نادر شاه و رضا شاه، به پشتگرمی نیروی نظامی، و با بهره‌گیری از پسزنش backlash جامعه‌ای که از کوتاهی‌ها و زیاده‌روی‌های رهبران مذهبی بهم برآمده بود توانستند موقتا یک سیاست غیر مذهبی و نه ضد مذهبی را پیش ببرند. ما به آسانی می‌توانیم از آن تجربه‌های ناکام و تکرار‌ناپذیر چشم بپوشیم. در این عصر انقلاب آگاهی و ارتباطات، با همه سانسور و فشار‌ها دسترسی به دل‌ها و مغز‌های مردمان برای روشنگران دشوار نیست و پیچیدگی روزافزون موقعیت بشری، چاره‌جوئی‌های بنیادی را اجتناب‌ناپذیر می‌سازد.

   چاره‌جوئی در موقعیت ناشاد ما ــ که یک نگرش معین آخوندی به اسلام در خدمت فساد و سرکوبگری است و فساد و سرکوبگری در خدمت گسترش آن نگرش معین به اسلام ــ از بازنمودن مسائل، از رفتن به ژرفای آموزه‌ها آغاز می‌شود. بجای دشنام دادن از سوئی و پرده‌پوشی از سوی دیگر می‌باید به دین با احترامی که شایسته آن است و احترامی که شایسته ذهن جستجوگر بشری است، نزدیک شد. می‌باید کار فرهنگی را به یاری کارزار سیاسی فرستاد و کارزار سیاسی را با کار فرهنگی به هم آمیخت. نشان دادن اینکه در جهان واقع، اسلام‌های گوناگون و نگرش‌های متفاوت به اسلام هست و اسلام جمکرانی بخش کوچکی از جهان اسلام را می‌سازد، و نه آبرومند‌ترین‌ش را؛ و اینکه منابع اصلی شریعت به مسلمانان آزادی عمل لازم را می‌دهند می‌تواند معمای دینداری و ترقیخواهی را برای مسلمانان روشن‌بین آسان کند. در قرآن و سنت پیامبر بسیار به احکام متناقض بسته به اقتضای روز می‌توان برخورد و با توجه به تقدسی که مسلمانان به کتاب و سنت می‌دهند می‌باید همه آن‌ها (و اصل تغییر پذیر بودن) را دارای اعتبار دانست. امر مقدس، زمان و دیر و زود بر نمی‌دارد وگر نه مقدس نیست. اگر اصراری هم در رفتار اسلامی داشته باشند می‌توانند بر همان سنت اسلامی، با توجه به مصلحت و اوضاع و احوال تصمیم بگیرند. از کتاب آسمانی که تجدید‌نظر را جایز شمرده است سختگیر‌تر نمی‌توان بود.

   برای ذهن امروزی مشاهده رنجی که اندیشه‌مندان مسلمان برای برونرفت از ارتجاع و پوشاندن جامه اسلامی بر امور اجتماعی و سیاسی می‌برند، و نمونه‌هائی که از این سو و آن سوی کتاب و سنت می‌آورند (در سده بیست و یکم حدیث ابن فلان را به جان گفتاورد ابو بهمان هزار و دویست سال پیش انداختن و رویداد‌های هزار و چهار صد سال پیش را سرمشقی برای امروز گردانیدن) خنده‌آور است. ولی محدودیت‌های آن اندیشه‌مندان را می‌باید شناخت و هر رخنه‌ای را در جهان‌بینی مذهبی آخوندی قدر دانست. مردمان فراوان بی هیچ نیازی به این قیاس‌ها و نتیجه‌گیری‌ها بهترین راه حل‌ها را یافته‌اند و جامعه‌هائی برپا داشته‌اند که آرزوی صد‌ها میلیون مسلمان از هر رنگ است. ولی ما با ایران سر و کار داریم، با یک توده بیست سی میلیونی که زندگانی را از پشت منشور کربلا و جمکران می‌بیند و از آخوند در مداح می‌آویزد. به این توده می‌باید نشان داد که می‌توان مسلمان و شیعی نیز ماند و مانند یک انسان معمولی امروزی رفتار کرد. می‌توان بجای چاه و امامزاده و کتاب دعا (که در کتاب و سنت نیز نشانی از آنها نیست) چاره تنگی و گرفتاری را در تفکر منطقی و گشاده بودن بر دانش و آگاهی جست.

   دین برای مردم بسیار مهم است و لی همه زندگانی نیست و می‌باید راهی یافت که زندگانی را دشوار‌تر از آنچه هست نسازد. دیگران راه‌ش را یافته‌اند، ما نیز می‌توانیم.
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:34  توسط طلوع  | 

شهروند: بامداد پنجشنبه دهم اپریل 2008 در ذهن ایرانیان کانادا جای ویژه ای خواهد یافت. روزی که سرانجام نوروز ما وارد تقویم بزرگترین استان کانادا شد. روزی از نادر روزهای تاریخ مجلس کانادا که لایحه ای به تصویب رسید که مطلقا مخالف که نداشت هیچ، احزاب مخالف و نمایندگان آنها هم در ستایش نوروز و هم در اهمیت حضور علمی و سیاسی دکتر مریدی نماینده حزب لیبرال از ریچموندهیل و پیشنهاد دهنده این لایحه سخنرانی کردند و همه گفتند، احساس غرور و افتخار می کنند که از پیشنهاد دکتر مریدی حمایت می کنند.

در مجلس از ایرانیان دکتر داود فرمانی از وکلای ایرانی و رئیس شعبه ریچموندهیل حزب لیبرال و حسن زرهی سردبیر شهروند، که توسط رئیس مجلس حضور آنان اعلام شد، و نیز سعید فرح آبادی مدیر امور بازرگانی شهروند حضور داشتند.



نگاهی به آنچه به دهم اپریل انجامید

سال ها پیش دیوید کاپلان نماینده مجلس و از وزرای کنونی دولت لیبرال به خواست ایرانیان لایحه رسمی شدن نوروز را به مجلس برد، اما رای نیاورد. سال پیش نیز ماریو راکو نماینده مجلس از تورن هیل بخت تصویب آن را آزمود، که متاسفانه به رسمیت نیانجامید. تا این که سرانجام به همت دکتر رضا مریدی در دهم اپریل 2008 این مهم به انجام رسید.

روز 20 مارچ امسال و همزمان با برگزاری جشن عید نوروز در پارلمان انتاریو، دکتر مریدی نماینده ایرانی تبار پارلمان از حوزه ریچموندهیل لایحه رسمی شدن عید نوروز را به پارلمان انتاریو ارائه کرد. لایحه یاد شده همان روز توسط منشی پارلمان دریافت شد و در دستور کار پارلمان قرار گرفت.

ناگفته نماند که طرح این گونه لوایح در پارلمان گاه تا یک سال و شاید بیشتر طول می کشد، اما درخواست دکتر مریدی که با پیگیری حزبش (لیبرال) توام بود، باعث شد که این لایحه سه هفته پس از تحویل در دستور مذاکرات پارلمان قرار گیرد.

پیش از طرح لایحه ی یاد شده، دکتر مریدی نمایندگان پارلمان از احزاب لیبرال، محافظه کار و دموکرات نو را در جریان قرار داده بود و اطلاعات لازمدرباره نوروز و سابقه تاریخی آن و اهمیت این عید بهاری باستانی را، نه تنها برای ایرانیان بلکه برای اهالی کشورهای همسایه ایران، در اختیار آنان گذارده بود.

به هنگام طرح لایحه در روز پنجشنبه، 10 اپریل، رئیس پارلمان طبق سنت پارلمانی از دکتر مریدی خواست که لایحه پیشنهادی را قرائت کند. وی از جای برخاست و متن لایحه را خواند. ترجمه آن چنین است:



"آقای رئیس

از این که به اینجانب فرصت دادید که امروز لایحه زیر را تقدیم پارلمان کنم سپاسگزارم.

به باور این پارلمان و با پیروی از سیاست حمایت از فرهنگ های گوناگون، دولت انتاریو می بایست روز اول بهار را که در فاصله 20 مارچ تا 22 مارچ اتفاق می افتد، به نام "نوروز" بشناسد."

سپس منشی پارلمان بار دیگر متن لایحه را قرائت کرد و آنگاه رئیس پارلمان از دکتر مریدی خواست که در پیوند با این لایحه صحبت کند.

دکتر مریدی طی سخنانی به سابقه تاریخی نوروز اشاره کرد و افزود، نوروز اولین روز بهار و زایش زمین است. نوروز پیام آور دوستی، محبت، صلح، جشن و شادی است و نخستین بار توسط پادشاه افسانه ای ایران باستان "جمشید شاه" برگزار شده است. هر چند نوروز ریشه در آئین زرتشتی دارد، اما در طول تاریخ صورت غیر مذهبی به خود گرفته است و علاوه بر ایران در کشورهای گوناگون آسیای مرکزی مانند افغانستان، ترکمنستان، ازبکستان، تاجیکستان، قرقیزستان و قزاقستان و همچنین جمهوری آذربایجان و بخشی از پاکستان، هند، سوریه، عراق و روسیه نیز جشن گرفته می شود.

نوروز آغاز سال رسمی در ایران و افغانستان است و جشن ملی در جمهوری آذربایجان محسوب می شود.مذهب های بهایی و شیعه اسماعیلیه که هر دو ریشه در ایران دارند نیز نوروز را گرامی می دارند.

دکتر مریدی سپس درباره آئین نوروزی از جمله سفره هفت سین و شرح آن چه بر این سفره هست پرداخت و افزود، دید و بازدیدهای نوروزی و مراسم چهارشنبه سوری و سیزده بدر و سبزه گره زنی از زمره مراسم نوروزی هستند که ایرانیان و ملیت های دیگر نسبت به آنها علاقه و دلبستگی داشته و گرامیشان می دارند. او افزود، نوروز گشایش گر درهای امید و شادی به روی آدمی ست و رشته ای ست که ملیت های گوناگون و بویژه ایرانیان را به هم نزدیک و مهربان می کند و آغازگر فصل تازه و سال نو است.


پس از سخنان دکتر مریدی، رئیس پارلمان از نمایندگان احزاب درخواست کرد که درباره این لایحه صحبت کنند. نخستین سخنران آقای پیتر شورمن (Peter Schurman) از حزب مخالف دولت (حزب محافظه کار) بود. او طی سخنان خود با اجرایی بسیار گرم و زیبا که نشان از سابقه رسانه ای او داشت، از لایحه پشتیبانی کرد و از دکتر مریدی به عنوان شخصیتی علمی که حضورش در پارلمان مهم است یاد کرد و حمایت همه جانبه خود را از لایحه ابراز داشت.

نمایندگان دیگر حمایت کننده لایحه عبارت بودند از:

پال میلر(Paul Miller) از حزب نیودمکرات

کتلین وین( Kathleen Wynne)از حزب لیبرال

تد چاد لیگ(Ted Chudleigh)از حزب محافظه کار

پیتر تابونس(Peter Tabuns)از حزب نیودمکرات

دیوید زیمر(David Zimmer)از حزب لیبرال

جیم ویلسون (Jim Wilson) از حزب محافظه کار

و Tony Ruprechtاز حزب لیبرال که هر کدام 5 دقیقه در دفاع از لایحه نوروز صحبت کردند.

بیشتر سخنران ها علاوه بر دفاع از لایحه نوروزی با اشاره به شخصیت علمی و اجتماعی دکتر مریدی و اظهار خوشحالی از حضور چنین شخصیتی از جامعه ایرانی در مجلس، خود را مفتخر به حمایت از این لایحه دانستند.

سپس رئیس پارلمان بنا بر سنت پارلمانی از آقای مریدی خواست که در دو دقیقه مباحثات راجمع بندی کند. دکتر مریدی گفت:

"آقای رئیس! از نمایندگان محترمی که درباره این لایحه سخن گفتند قدردانی می کنم. جامعه ایرانی انتاریو جامعه نسبتا جوانی ست. ایرانیان پس از انقلاب سال 1979 ایران، آغاز به مهاجرت دسته جمعی به کشورهای دیگر کردند. طی این مدت ایرانیان کانادا موقعیت خود را در این کشور تثبیت کرده و امروزه به عنوان جامعه ای متحرک و کارآمد در کشور کانادا بشمار می روند. جامعه ایرانی افتخار دارد که افرادی از آن در زمینه های گوناگون و به شرح زیر خدمات شایان توجهی به کشور کانادا و استان انتاریو ارائه کرده اند:

روزنامه نگاری، حقوق، اجرای قانون، دانشگاهها، پژوهش های علمی، هنر، پزشکی، دندانپزشکی، داروسازی، صنایع دستی و تولیدی، مهندسی، صادرات و واردات، ساختمان سازی، معاملات املاک، رستوران، حرفه های گوناگون، خدمات اجتماعی، خدمات اداری و دولتی و سیاست.

آقای رئیس!

این لایحه برای جامعه ایرانیان و جوامع دیگر استان انتاریو که همه ساله نوروز را جشن می گیرند از اهمیت سمبولیک ویژه ای برخوردار است. عید نوروز با وجود ویژگی انکارناکردنی ایرانی آن، می تواند توسط همه مردم انتاریو جشن گرفته شود."

پس از سخنان دکتر مریدی، رئیس پارلمان رای گیری کرد و همه نمایندگان پارلمان از هر سه حزب لیبرال، محافظه کار و دموکرات نو به لایحه رای موافق دادند و رئیس پارلمان تصویب لایحه را در میان کف زدن های ممتد نمایندگان پارلمان در حالی که نگاه به دکتر مریدی داشتند اعلام کرد و بدین ترتیب فصل تازه ای در تاریخ حضور ایرانیان در انتاریو گشوده شد.

ما ایرانیان یک بار دیگر ثابت کردیم که در سراسر جهان، هر جا که باشیم، به نوروز به عنوان یکی از شاخص های ملی و بخشی از هویت خود ارج می گذاریم.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:23  توسط طلوع  | 

23 نفر از دانشجويان دانشگاه شيراز در پي شركت در اعتراضات صنفي 10 روزه اسفند  86 به كميته انضباطي احضار شدند.  به دانشجويان احضاري از جمله هادي الم لي، اسماعيل جليلوند،‌ سعيد خسروآبادي، سعيد خلعتبري،‌ نسيم دالوند،‌ امين درستي،‌ سعيد دهقان، رحيم سليماني، مجتبي شيخيان،‌ سجاد فتاحي،‌ رضا فولادي، يونس ميرحسيني و... تا دوشنبه 20 فروردين مهلت مراجعه به كميته انضباطي داده شده است.

همچنين شنيده ها حاكي از آن است كه كميته انضباطي دانشگاه قصد احضار عده اي ديگر از دانشجويان شركت كننده در تحصن را دارد.

 

در اين تحصن 10 روزه  دانشجويان دانشگاه شيراز خواستار استعفاي محمد هادي صادقي رئيس دانشگاه بودند که با حضور نماينده ايي از وزارت علوم و قول بررسي خواسته هاي متحصنين، دانشجويان پي گيري خواسته هاي خود را به بعد از تعطيلات  نوروزي موكول كردند.

در طي اين تحصن 12 تن ديگر از دانشجويان به دادسرای  عمومي و انقلاب شیراز احضار شدند كه  در دومين مراجعه ي خود به دادگاه بازداشت و با حضور مجدد كفيلان خود در دادسرا آزاد شدند.

 

شایان ذكر است كه چند روز بعد از اتمام  اين تحصن  در 22 اسفند،  10 تن ديگر از دانشجويان به  17ترم محروميت از تحصيل از سوي كميته انضباطي محكوم شدند.

 

4تن از اين دانشجويان به نام هاي ناهيد افراسيابي، اسماعيل جليلوند، حمدالله نامجو و سحر يزداني پور در پي شركت در تحصن 14 و 18 آذر در حمايت از يونس ميرحسيني به كميته انضباطي نيز احضارشده بودند. همچنين اين دانشجويان در طي بازداشت ميرحسيني به اداره ي اطلاعات نيز احضار شده بودند هر كدام به دو ترم محروميت از تحصيل با احتساب سنوات محكوم شدند.

 6 نفر ديگر از اعضاي شوراي صنفي نیز به علت اعتراض  به برگزاری غیر قانونی  انتخابات شوراي صنفي  از طرف مديريت دانشگاه  و حذف کاندیداهای منتقد  به 1 تا 2 ترم محروميت از تحصيل محكوم شدند كه حكم اين 6 نفربه صورت تعليقی صادر شده است.

اسفند ماه گذشته در دانشگاه علوم پزشکی شیراز نیزگارد ویژه نیروی انتظامی با ممانعت از برگزاری مراسم بزرگداشت دکتر مصدق و با ضرب و شتم ،   8 تن از اعضای انجمن اسلامی دانشجویان به نامهای محمد مهدی احمدی، مسعود خیراتی ، نادر دیناری، مهدی امیریان ، سعادت دلفانی، مجتبی وکیلی، علی حسنی، محسن فخری را دستگیرکزد. این دامشجویان به مدت سه روز در بازداشتگاه اداره اطلاعات استان فارس نگهداری و سپس با قرار وثیقه آزاد شدند.

 

دانشجویان معتقدند كه مديريت دانشگاه شيراز با همکاری نهادهای امنیتی به وسیله صدور احكام و احضاريه ها قصد ايجاد فضاي رعب و  وحشت و ممانعت از دانشجويان براي پي گيري خواسته هاي شان را دارند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 19:23  توسط طلوع  | 

سرود ای ایران با صدای هنرپیشگان ایران
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 18:57  توسط طلوع  | 

علی غریب

گنجاندن اصل ولایت‌فقیه در قانون اساسی بر اساس نظریه دهه 40 و اوایل دهه 50 آقای خمینی ، یکی دیگر از قدم‌ها در منحرف ساختن انقلاب بود که در مجلس خبرگان قانون اساسی انجام شد.برای نخستین بار، ملا احمد نراقی در کتاب عواید الایام و در قرن سیزدهم این نظریه را بیان کرد.[1] بعدها این نظریه به عنوان تز اساسی آقای خمینی شرح و بسط پیدا کرد و سرانجام در حدود10 سال پیش از انقلاب مکتوب گشت. آقای خمینی در این کتاب، که ماحصل درس‌های ایشان در نجف تحت عنوان ولایت‌فقیه است، در اثری همسنگ شهریار، اثر ماکیاول، قدرت را نه در ید ملت که در قبضه ولی‌فقیه و قیم مردم می‌بیند وحکومتی را تبیین می‌کند که انتظار ندارد بدین زودی‌ها برقرار شود. او در قسمتی از این کتاب میگوید:

"هیچ عاقلی انتظار ندارد که تبلیغات و تعلیمات ما به زودی به تشکیل حکومت اسلامی منتهی شود. این هدفی است که احتیاج به زمان دارد."[2]

و حال آن‌که به فاصله 6،7 سال حکومت‌اسلامی ‌جامه عمل پوشید. تزی که بعدها در مقام رهبری جمهوری اسلامی دنبال شد و طرفداران و مدافعان خاصی یافت، در تمامی این سال‌ها توسط شخص آقای خمینی و همراهانش شرح و بسط ویژه‌ای پیدا کرد:

خمینی:"مردم ناقص‌اند و نیازمند کمال‌اند وناکامل‌اند، پس به حاکمی که قیم امین صالح باشد محتاجند."[3]

جنتی:"ملت به عنوان ایتام محسوب می‌شوند و عالمان در حکم قیم و والیان امر هستند که کار رسیدگی به تمام امور مردم را دارا هستند."[4]

مصباح یزدی:"اعتبار ولايت فقيه به مردم نيست."[5]

خمینی:"ولایت فقیه واقعیتی جز قرار دادن و تعیین قیم برای صغار ندارد."[6]

بهشتی:"اگر جامعه ما بخواهد به راستى اسلامى بماند و اسلام اصيل بر آن حكومت كند، بايد فقيه در جامعه، هم رهبرى فقاهتى كند و هم رهبرى ولايتى؛ يعنى بايد نبض حكومت در دست فقيه باشد."[7]

خامنه‌ای:" اگر مسئله ولايت مطلقه فقیه كه مبنا و قاعده اين نظام است، ذره‏اى خدشه‏دار شود، ما گره كور خواهيم داشت."[8]

خمینی:"اگر فقیه درکار نباشد، ولایت فقیه درکار نباشد طاغوت است. یا خدا است یا طاغوت. اگر رئیس‌جمهور با نصب فقیه نباشد طاغوت است."[9]

مصباح یزدی:"ولايت فقيه، مترقي ترين اصل قوانين كشور است."[10]

خمینی:" ولايت فقيه براى شما يك هديه الهى است."[11]

قره باغي:"ولايت فقيه ستون خيمه جامعه است."[12]

خمینی:"ملت ولایت فقیه را می‌خواهد."[13]

خمینی: " فقهاي جامع الشرايط از طرف معصومين نيابت در تمام امور شرعي، سياسي و اجتماعي دارند و تولي امور در غيبت كبير موكول به آنان است."[14]

خزعلی:"اين چه حرفى است كه مى‏گويند اگر مردم خواستند. مردم چه كاره‏اند؟ مردم احكام خدا را اجرا مى‏كنند. مردم محترم و عزيزند اما براى اجراى احكام خدا، نه براى بر هم زدن احكام خدا."[15] غرویان:"مردم خوب می دانند که حکومت مال مردم نيست بلکه حکومت متعلق به خداست.در انتخابات و رفراندومها مردم برای بيعت با ولايت فقيه می روند نه برای تعيين حکم خدا"[16]

خمینی:"مخالفت با ولایت فقیه، مخالفت ‏با اسلام است"[17]

مشکینی: "ما معتقديم كه بلا اشكال، فقيه ولايت مطلقه دارد."[18]

خمینی:"مفهوم رهبري ديني، رهبري علماي مذهبي است در همه شئون جامعه."[19]


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 18:54  توسط طلوع  | 

داریوش همایون

دین در معنی عام خود اصولی است که بی آنها ماهیت دیگری می شود، و در هر شرایطی می ماند؛ ولی با آن اصول کار های گوناگون می توان کرد و روزافزون کرده اند


گرفتاری دین با پیشرفت، گرفتاری گاه سازش ناپذیر، تنها ناباوران را به تکاپوی بیرون رفتن از بن بست نمی اندازد. امروز اندیشه مندان دین دار یا اصلاحگران دینی از کشور های گوناگون اسلامی بیش از همیشه درگیر این مسئله اند. (از و نه در کشور های اسلامی، زیرا فضای سیاسی و به ویژه فرهنگی اجازه چنین جسارت هائی را نمی دهد و آن اندیشه مندان تقریبا همه در بیرون کار می کنند و کتاب های شان نیز عموما به زبان های اروپائی است. ترکیه و ایران البته استثنا هستند. ترکیه حکومتی عرفیگرا دارد و ایران جامعه ای عرفیگرا.) پیشینه این کشاکش به نخستین برخورد ها با اروپای مدرن برمی گردد و داستانی دراز است. ما در ایران دویست سالی است میدان جنگ دین و پیشرفت بوده ایم. و آنچه از این جنگ درازآهنگ بدر آمده پیشرفت ناقص ناهماهنگ، تاریخ ناشاد، فرصت های ازدست رفته، و دین زخم خورده و بی اعتبار شده به دست رهبران مذهبی است.
خود اینکه دین از دیرباز در چالش پیشرفت، یا دگرگونی، افتاده است و جلوه های تندی گرفتن آن را از اندونزی تا تونس می بینیم، دو گزاره را آشکار می کند. نخست، دین ناگزیر از سازگار کردن خود با پیشرفت است. دوم، چنان سازگار شدنی، با دین در تضادی نیست که رهبران مذهبی و سود برندگان از وضع موجود وانمود می کنند. آنچه دگرگونی در دین را فرا آورده چیزی جز "نگرش دینی" نیست. در معنی عام خود، دین اصولی است که بی آنها ماهیت دیگری می شود، و در هر شرایطی می ماند؛ ولی با آن اصول کار های گوناگون می توان کرد و روزافزون کرده اند. نگرش دینی رفتار ویژه ای است که اهل دین در هر زمان با دین دارند.
دین اگر مانند اسلام یا مسیحیت یک پدیده جهانی و تاریخی باشد بسیار چیز ها برای بسیار کسان است؛ موضوع نگرش ها (تعبیر ها و کارکرد ها)ی گوناگون که سراسر تاریخ از آن پر بوده است. یک نمونه نزدیک ش خرافات که در حرکت دین در تاریخ و جغرافیا، بر آن بسته می شود تا جائی که شاعر خطاب به پیامبر گفت "گر تو ببینی نشناسی ش باز." فرایند نگرش باب روز به دین در این دو دین جهانی از فردای به صلیب کشیدن مسیح و درگذشت محمد آغاز شد. در تاریخ هردو دین به اندازه ای به نمونه های متفاوت ــ و متضاد نیز ــ بر می خوریم که سخن گفتن از راست آئینی orthodoxy را از نظر دینی می باید بی معنی دانست و تنها در بافتار (کانتکست) سیاست و قدرت بررسی کرد.
مسیح از خشونت بیزار و به حکومت بی اعتنا بود. محمد ده سالی پس از موعظه بیهوده مردمان در مکه، از تصرف مدینه و حکومت بر آن به حکومت سراسر عربستان رسید و از دسته های کوچک مسلح "غزوات" پیشاپیش یک سپاه ده هزار نفری مکه را بی جنگ از قریش گرفت. با اینهمه پاپ ها هنگامی که توانستند، حکومت کردند و لشگر کشیدند (جولیوس دوم که جوشن نبرد می پوشید و شهر ها را می گشود و از کشتار مردمان باکی نداشت مشهور است.) "علما"ی شیعه هزار سالی چنان از حکومت رویگردان بودند که تقریبا همه ادبیات شیعی به توجیه فرمانروائی حکمرانان وقت می پردازد. آنگاه در دوره قاجار کسانی از میان شان ناگهان خواستند دست از پشت پادشاه ناتوان بردارند و زمام حکومت را خود بگیرند و ولایت فقیه برقرار سازند؛ و در دوره پهلوی توانستند. (علمای سنی هیچ گاه مدعی جدی حکومت نبوده اند).
در اسلام بر خلاف مسیحیت، خود محمد پیشینه عملگرائی را در دین گذاشت. او به عنوان رهبر سیاسی و نظامی، همواره مصلحت روز را در نظر می گرفت و کامیابی های نمایان ش به همان اندازه وحی مرهون مهارت سیاسی ش بود. سنت او بهترین راهنمای همه کسانی است که بخواهند بی رویگرداندن از دین نگرش دینی خود را تغییر دهند. "سیاست ما عین دیانت ما ست" را آخوند ها از او گرفته اند. اشکال در این است که خودشان را جای او می گذارند. اصلاحگران دینی همچنین می توانند به ناسخ و منسوخ های قرآن و احکامی که صورت نهائی خود را یکباره نیافته اند بازگردند. از قرآن می توان چنانکه آمده است تر و خشک ها گرفت.
اگر یک رهبر سیاسی-مذهبی که امروز در حکومت اسلامی ایران او را بالا تر از بزرگ ترین شخصیت های مذهبی اسلام می گذارند فتوی می دهد که حکومت می تواند اصول دین را نیز تعطیل کند و صدا از کسی در نمی آید جای تردید نمی ماند که در واقع دیانت است که عین سیاست می شود؛ و منع شرعی وجود ندارد و بسته به مصلحت دولت است ــ همان Raison d’Etat ی سرد و (سینیک) که بد نامی ش دامن فرانسویان را گرفته است تنها به این سبب که در سده هژدهم فرانسه زبان دیپلماسی بود.
اسلام در هزار و چهار صد سالی که از خاور تا باختر و در سه قاره بر زندگی اجتماعات تاثیر گذاشته خود پیوسته ناگزیر از کنار آمدن با اقتضای زمان و مکان بوده است. پادشاهی اموی در اسپانیا با خلافت های دمشق و بغداد همانندی نداشت و آن خلافت ها خود دوره های متفاوت می داشتند. امپراتوری عثمانی نمونه ای از رواداری در چهارچوب اسلامی بود ــ چهارچوبی که سلطان می گذاشت. در همان زمان در امپراتوری صفوی از رواداری به بد ترین جنایات به نام دین درگذر بودند و مسیحیان را گرامی می داشتند و یهودیان و زرتشتیان را با کشتن و تهدید به کشتن به اسلام در می آوردند ــ یکی را به مصلحت سیاست خارجی؛ دیگری را به ملاحظات سیاست داخلی. در امپراتوری هندوستان گورکانی (مغول) اورنگ زیب قشری جانشین اکبر آزاد اندیش می شد.
در خود جامعه های مسلمان مردمان همه گونه رویکرد به دین را به رضای دل خود دارند. در جاوه از همزیستی اسلام و هندوئیسم اندک اندک به تروریسم و بنیاد گرائی رسیده اند و اندک اندک می کوشند که از آن برگردند. در مصر آسان گیری مذهبی در درازای دو نسل جای به خشونت و رادیکالیسم داده است. سنیان بسنی و آلبانی با ترکان نزدیک تر به خود تفاوت دارند و اروپائی ترند. اسلام در افریقا بسته به منطقه و قبیله است. از همه اینها گذشته اسلام های گوناگون هست که اگر بتوانند ریشه یکدیگر خواهند کند ــ چنانکه صفویان در ایران با سنیان کردند و اکنون آخوند ها در بلوچستان می کنند. مردمان سرزمین های آسیای مرکزی و قفقاز از اسلام همسایگان خود می گریزند و در تاجیکستان دو نگرش به اسلام که همه از تفاوت قبیله ای بر می خاست کشور را به جنگ داخلی کشاند. شیعه جمکرانی با وهابی حنبلی همزیستی دارند ولی تا هنگامی که سیاست حکم کند. هر کدام خود را برحق می دانند ولی در جهان واقع هردو هستند و نمی توان گفت یکی باید دیگری را از میان ببرد. از این نمونه های بیشمار چه می توان آموخت؟
برای مردمی مانند ایرانیان که رفتارشان با دین در همین صد سال گذشته پر فراز و نشیب از همه رنگ بوده است و همواره نیز اسلام، در اساس شیعیگری، را بخشی از هویت خود دانسته اند مرزبندی میان دین، چنانکه آخوند می گوید و "روشنفکران اسلامی|" گفته اند، با زندگی امروزین که بی خردگرائی و عرفیگرائی و انسانگرائی، بی مدرنیته، به آن نمی توان رسید آسان تر از همه است. اگر آخوند سی سال توانسته است صرفا به اتکای قدرت سیاسی خود دین را هرگونه خواست بپیچاند، جامعه آزاد پیشرفته نیز می تواند رفتاری گزینشی داشته باشد و تاکید را بر آنچه از آموزه (دکترین) دینی که با شرایط زمان سازگار تر است بگذارد. به زبان دیگر مانند همیشه نگرش دینی خود را تغییر دهد.
مردم ما مشکلی با دین ندارند. مسئله سیاسی است ــ مانند همیشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 18:51  توسط طلوع  | 

هادی خرسندی

فوق العاده! فرمانده نيروهاي انتظامي و نماز با شش زن عریان .... غزل!

اما یکشنبه شبی دوست شاعرمان رضا مقصدی از کلن آلمان زنگ زد که با این سوژه و خبر چه میکنی که سردار زارع فرمانده انتظامات تهران را با شش زن عریان دستگیر کرده اند که با آنها نماز جماعت میخوانده!
سر شام بودم. به رضا گفتم تا آخر شب یک کاریش میکنم. بعد از شام فالی از حافظ گرفتم. آمد:

در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد - حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

دیدم عجب که حافظ خم ابروی یار را سر نماز فقط به یاد میآورد و از حافظه میگذران، و در نتیجه محراب به فریاد میآید. خدا به محراب رحم کند در نماز جماعتی که سردار مسلمان میخواند.

در نمازم سر شب، شش زن عریان آمد
حالتی رفت که گلدسته به افغان آمد‏

قل هوالله احد گفتم و آن جی جی ناز
دوش بگرفته و لاحوله و تنبان آمد

رفتم الله صمد را که بگویم، فی فی
از حسادت پکر و دلخور و گریان آمد‏

لم یلد گفتم و لم یولد من روی لبم،
که به طرف دهنم سینه و پستان آمد

مالک یوم طرب بودم و در سجده ی من
کاروان کپل و باسن و هم ران آمد

من که منصوبه ی رهبر شده ام، با جهدم
انتظامات به سرتاسر تهران آمد

ما طرفدار نمازیم به قرآن حافظ
اشهدو آنّ َ که سردار مسلمان آمد

------------
دروغ چرا؟ فال حافظ را خودم انتخاب کردم، خودش نیامد. اشاعه ی خرافات نکنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 18:49  توسط طلوع  |