تبليغاتX
فرهنگ دمکراسی و حقوق بشر - جمهوری اسلامی؛ قتل‌گاه دگراندیشان
بر این باوریم،بستر ساز خشونت ، استبداد و دیکتاتوری ، فرهنگ جوامع است .
گذار - گفت‌وگو با مسعود نقره‌کار، نویسنده و پژوهش‌گر                                                                   
 
اشاره: تفکر و ایدئولوژی حاکم بر جمهوری اسلامی، اگر چه با شعار آزادی و وعده‌ی تضمین حقوق مخالفان و دگراندیشان بر مسند قدرت تکیه زد، ولی در عمل کارنامه‌ای از خود به ثبت رساند که نمونه‌ی آن را حداقل در تاریخ معاصر ایران نمی توان یافت. قتل هزاران مخالف سیاسی، عقیدتی و مذهبی در زندان‌های جمهوری اسلامی و طراحی و اجرای سازمان یافته‌ی حذف دگراندیشان که به پروژه‌ی قتل‌های زنجیره‌ای- تحت نظارت عالی‌ترین مقام‌های حکومتی- مشهور شد، کارنامه‌ای سیاه از جمهوری اسلامی در مواجهه با دگراندیشان برجای گذاشت. فرهنگ عدم تحمل حاکم بر حکومت آیت‌الله‌ها در ایران، نه تنها مجالی برای زیست مسالمت آمیز احزاب و جریان‌های سیاسی باقی نگذاشت بلکه حتی اجازه نداد شهروندان ایرانی با دین و مرام عقیدتی خود، زندگی مسالمت‌آمیز داشته باشند. اعدام و تبعید دسته جمعی بهاییان و محدود کردن سنی‌ها و صوفیان و…، چهره‌ای خشن از حکومت آیت‌الله‌ها تصویر کرد؛ تا جایی که برخی نویسندگان، از جمله مسعود نقره‌کار، ایران را قتلگاه دگراندیشان نامیدند. در گفت‌وگوی پیش رو، مسعود نقره‌کار ابعاد برخوردهای صورت گرفته با دگراندیشان و تفکر حاکم بر جمهوری اسلامی را می‌شکافد.
 
مسعود نقره‌کار، نویسنده و پژوهش‌گر تبعیدی ساکن آمریکا، تاکنون بیش از 20 کتاب در زمینه‌های ادبی و پژوهشی منتشر کرده‌است. تازه‌ترین کار وی در عرصه‌ی ادبیات،  رمان «قبیله‌ی من»، و در پهنه‌ی پژوهش، مجموعه‌ی «مقدمه‌ای بر کشتار دگراندیشان در ایران» است. به قلم نقره‌کار، بیش از صد مقاله‌ی علمی، سیاسی، اجتماعی و ادبی، و نیز مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه و داستان کودکان به زبان انگلیسی منتشر شده‌است.
 
***
محمد تهوری: شما در مقالات متعدد به بررسی وضعیت دگراندیشان در ایران بعد از انقلاب پرداخته‌اید و به‌طور مشخص از ایران به عنوان «قتلگاه دگراندیشان» یاد کرده‌اید. برای شروع بحث، مایلم بدانم وقتی صحبت از «دگراندیش» می‌کنید، مشخصا کدام گروه را مد نظر دارید؟ چرا که طیفی که از آن در مقالات‌تان مورد اشاره قرار داده‌اید، از مذهبی تا غیرمذهبی را شامل می‌شود. برای مثال، شما بهاییان را- که در جامعه‌ی ایران یک اقلیت مذهبی هستند- نیز دگراندیش خوانده‌اید؛ حال آن‌که تصور رایج از دگراندیشی در جامعه‌ی ایران محدود بود به گروه‌های غیرمذهبی یا مخالفین حکومت دینی.
 
مسعود نقره‌کار:
فکر می‌کنم ابتدا می‌باید تعریفی از اندیشه داشت تا بتوان به سراغ دگراندیشی رفت. در حد فهم من، اندیشه را شاید بتوان عالی‌ترین شکل انتظام پدیده‌های روانی (ذهنی) دانست؛ پدیده‌هایی که بازتاب واقعیت‌های عینی و ذهنی (ذهنیت فردی، اجتماعی و تاریخی) هستند. درآمیختگی و انتظام پدیده‌های عصبی و روانی، همچون حس، ادراک، انگاشت، یادآوری، تخیل، توجه، تجربه، تجرید، تفهیم و..، روندی را شکل می‌دهند که تصور، تفکر و شناخت فرد از روند‌ها و پدیده‌های اجتماعی و طبیعی‌ست. این تصور، تفکر یا شناخت، همان اندیشه و باور فرد در حوزه‌های مختلف جهان‌نگری، سیاست، مذهب، قومیت، نژاد، فرهنگ، هنر، و هر نوع پدیده‌ی انسانی و اجتماعی‌ست.
 
در روند پیدایی و شکل‌گیری اندیشه، عوامل فطری (زیستی، ژنتیک و بیوشیمیایی) و محیطی (خانوادگی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، دینی...) نقش ایفا می‌کنند. بنابراین، هر فرد و یا گروه اجتماعی می‌تواند اندیشگی‌اش دارای ویژگی‌های متفاوت سیاسی و مذهبی نسبت به اندیشگی فرد یا گروه اجتماعی دیگرباشد؛ و نسبت به گروه پیشین (در حوزه‌ای معین) «دگراندیش» قلمداد شود. بنابراین، دگراندیشی، اندیشه‌ی متفاوت و یا مخالف داشتن در حوزه‌ی سیاسی، مذهبی، ملی، قومی و... است.
 
در ایران، دگراندیشی به طور عمده به دگراندیشی سیاسی گفته می‌شد (و می‌شود) و غالبا نیز در مخالفت با حکومت‌ها و قدرت سیاسی معنا شده‌است. حکومت‌ها، با شدت عملی که در عدم تحمل مخالفان سیاسی خود نشان داده‌اند، سبب چنین برداشتی شده‌اند؛ تا آن حد که هنوز نیز در جامعه‌ی ما وقتی از دگراندیشی سخن به میان می‌آید، دگراندیشی سیاسی در ذهن می‌نشیند؛ در حالی که دگراندیشی می‌تواند در عرصه‌های گونه‌گون حیات ذهنی (فکری) انسان پدید آید، و به تبع آن، در رفتار انسان تاثیر بگذارد. دگراندیشی مذهبی (عقیدتی)، قومی و جنسی، می‌توانند انواعی از دگراندیشی باشند. با این درک، اقلیت‌های مذهبی نیز در زمره‌ی دگراندیشان قرار می‌گیرند.

در شرایط کنونی، حکومت دینی ایران، علاوه بر نشان دادن وجه عدم تحمل دگراندیشی سیاسی، این خصلت ضددموکراتیک خود را در رابطه با مذاهب دیگر یا قومیت‌ها نیز نشان داده‌است.

 بد نیست اشاره شود که دگراندیشی و عدم تحمل دیگران را تنها در رابطه با عملکرد قدرت‌های سیاسی و دینی و قومی نباید تعریف کرد. بسیاری ازصاحبان اندیشه‌های متفاوت و گروه‌های اجتماعی بیرون از قدرت نیز تحمل اندیشه‌ی دیگری را نداشته و ندارند. روابط اکثر گروه‌ها، سازمان‌ها و احزاب سیاسی اپوزیسیون رژیم شاه و خمینی با یکدیگر، یا روابط درون سازمانی‌شان، از نمونه‌های افکار و کرداری‌ست که هنوز به قدرت نرسیده، تحمل دگراندیشی از کف داده‌اند.
 
آیا می‌توان تفکیکی از مقاطع مختلف مواجهه‌ی دولت با دگراندیشان ارایه کرد، یا برخورد آنها همواره حذفی و یکنواخت بوده‌است؟ آیا شدت و ضعفی در برخورد با دگراندیشان صورت گرفته‌است؟ اگر پاسخ مثبت است، دلایل این شدت و ضعف چه‌بوده‌است؟
 
- تاریخ ما تاریخ عدم تحمل، آزار و کشتار دگراندیشی‌ست. بد نیست اینجا نیز تعریف کوتاهی از «تحمل» داده شود؛ مقوله‌ای که فقدان آن پدیده‌ی حذف را به‌بار آورده‌است.
 
تحمل (سعه‌ی صدر، رواداری، خویشتن‌داری، مدارا) یعنی شکیبایی و بردباری نسبت به اندیشه و رفتاری که مورد قبول و پسند نیست، یا نسبت به آن گرایش منفی وجود دارد.
 
می‌توان اندیشه و رفتاری را که مورد قبول و پسند نیست نادیده گرفت و بی‌تفاوت از کنار آن گذشت؛ و یا می‌توان آن را به عنوان حق هر انسان مورد پذیرش و احترام قرار داد و به بحث و بررسی کشاند. عدم‌تحمل، یعنی نه فقط بی‌تفاوت بودن نسبت به اندیشه و رفتاری متفاوت یا مخالف، نه فقط محترم نشمردن آن و به بحث و بررسی نکشاندن‌اش، بلکه نشان دادن واکنش منفی، به اشکال مختلف، تا حد حذف فیزیکی آن اندیشه و رفتار.
 
همان گونه که اشاره کردم، این پدیده‌ی عدم تحمل و حذف، بخشی از تاریخ میهن‌مان است.این واقعیتی‌ست که از حمله‌ی اعراب به این سو، به دلیل تحمل‌ناپذیری حکام اسلامی و نو مسلمانان، عدم تحمل و کشتار دگراندیشان در میهنمان تشدید شده‌است. اما پیش از این حمله و اسلامی کردن ایران هم این پدیده وجود داشت. (بد نیست در حاشیه اشاره شود که این پدیده‌ی غیرانسانی مختص سرزمین ما نیست و با شدت و ضعف، پدیده‌ای جهانی بوده و هست، و هنوز نیز در بخش وسیعی از جهان حضور دارد. اما آن‌چه در حال حاضر به بحث ما برمی‌گردد، پیدایی و تداوم این پدیده در ایران است. شاید در فرصت دیگر بتوان به این مهم در سطح جهان هم اشاره داشت.)
 

این واقعیت را هم نمی توان نادیده گرفت که در مقاطع بسیار کوتاهی در میهنمان تحمل دگراندیشی دیده شده‌است، هم از طرف حکومتیان و هم سایر افراد و گروه‌های اجتماعی دگراندیش، که پاره‌هایی از افکار و کردار کوروش و یا دوران حکومت مصدق نمونه‌هایی از آن هستند.

این‌که چه عواملی سبب عدم تحمل، آزار و کشتار دگراندیشان می‌شود، برمی‌گردد به دو عاملی که به آن اشاره شد؛ و در دو دسته‌ی اصلی می‌توان قرارشان داد:

1- دلایل زیستی و روانی در انسان

2- دلایل محیطی، که در میان، می‌توان به مذاهب، و به‌طور کلی، تفکر و رفتار مذهبی و ایدئولوژیک

 تجربه و واقعیت این سی سال نشان می‌دهد که حکومت اسلامی، روسفید کننده‌ی همه‌ی دگراندیش‌کشان تاریخ ماست؛ حکومتی که در آن همچون اکثر حکومت‌های حاکم بر سرزمین و مردم میهنمان، دین و حکومت (و دولت) یگانه‌اند، اختیارها و وظایف مذهب و دولت تفکیک نشده‌است، و تفکیک قوا هم در آن نه مظهر دمکراسی، که نمایش اجزای یک حکومت مستبد دینی، یک الیگارشی مذهبی- فرقه‌ای‌ست. در این دوران سی‌ساله، هیچگونه نشانه‌ای از تحمل دگراندیشی در حکومت و حکومتیان دیده نشده‌است. البته در مقاطعی، شدت این عدم تحمل و کشتار کاهش یافته‌است. اما این به خواست حکومت اسلامی نبود، اعتراض و مبارزه علیه این دست از افکار و رفتار رژیم، در کاهش‌های مقطعی کشتار دگراندیشان نقش داشته‌است. البته در دوران حضور اصلاح‌طلبان در بخش‌هایی از حکومت (دوران خاتمی)، از تساهل و رواداری سخن گفته می‌شد و گام‌های کوچکی هم برداشته شد؛ اما در عین حال، در همین دوران شاهد اوج کشتار دگراندیشان روشنفکر با آمریت و عاملیت بخش‌های دیگری از حکومت بودیم که به «قتل‌های زنجیره‌ای» شهرت یافت.
 
گسترده‌تر شدن حلقه‌ی دگراندیشان، صرفا جنبه اعتقادی و ایدئولوژیک داشته‌است، یا محصول شرایط سیاسی و اجتماعی و متاثر از نبرد قدرت در داخل کشور بوده‌است؟

 همه‌ی عوامل مورد اشاره‌ی شما در آن‌چه «گسترده‌تر شدن حلقه‌ی دگراندیشی» خواندید، نقش دارند. اما در آن میان، به دو دلیل، تفکر اعتقادی و ایدئولوژیک نقش بیشتری می‌یابد. نخست آن‌که این دست تفکرها فاقد ظرفیت تحمل دیگری هستند، و دوم آن‌که توانایی ایجاد مرزبندی خصمانه و راندن دیگری، ازجمله هنرهای آن‌ها‌ست. ما شاهد بوده‌ایم و هستیم که چگونه تفکر اعتقادی و ایدئولوژیک، با فاقد حق دانستن فرد یا گروه اجتماعی غیرخودی، پیامد دوگانه‌ی «گسترش دامنه‌ی دگراندیشی» از سویی، و «عدم تحمل آن» را از سوی دیگر، سبب می‌شود. معمولا تفکر‌های اعتقادی و ایدئولوژیک از عوامل اصلی مرزبندی‌های خصمانه‌ و نیز پیدایی پدیده‌ی عدم تحمل، آزار و کشتار دگراندیشان است؛ به‌ویژه هنگامی که این نوع تفکرها سیاسی و اجتماعی شوند، یا با سیاست و نهادهای اجتماعی و فرهنگی درآمیزند. مردم ما در طول تاریخ قربانیان این دست تفکرها بوده‌اند.
 
همزمان با اتفاقات دهه‌ی اول انقلاب که به اعدام و قتل گسترده‌ی دگراندیشان منجر شد (هرچند، در دهه‌ی دوم و سوم انقلاب نیز موج ترورها و قتل‌ها در ابعادی محدودتر ادامه داشته‌است)، موج عظیم مهاجرت دگراندیشان نیز شروع شد؛ چنان‌که امروزه بر اثر اتخاذ مشی خودسانسوری اجباری از سوی دگراندیشان باقی مانده در وطن، کمتر صدایی از آنها شنیده می‌شود. آیا می‌توان جامعه‌ی آماری آن‌ها را برآورد کرد؟ برای مثال، در ایران گفته می‌شود بین 11 تا 14 میلیون سنی زندگی می‌کند. آیا از جمعیت بهاییان داخل کشور اطلاعاتی در دست هست؟ شرایط امروز آن‌ها چگونه‌ است؟
 
 بدیهی‌ست که ابعاد کشتار دگراندیشان مانند سال‌های 58، 60 و 67   نیست و کاهش یافته‌است؛ این اما نباید به عنوان تغییر ماهیت رژیم نباید قلمداد شود. علیرغم این کشتارها و جو ترور، در داخل هنوز مبارزه و اعتراض‌ها ادامه دارد. حرکت‌های اعتراضی گروه‌های اجتماعی مختلف، دستگیری‌ها و وجود زندانی سیاسی و عقیدتی، شاهد و نمونه‌‌ی این مدعاست. حکومت هم نه فقط در عرصه‌ی سیاسی، که در عرصه‌ی مذهبی نیز ماهیت «لایتغیر»ش را نشان داده‌است. برخورد با بهایی‌ها و سایر اقلیت‌های مذهبی دلیل این مدعاست.

حکومت اسلامی همچنین سبب شده‌است که میلیون‌ها ایرانی تن به تبعید و مهاجرت بدهند. و می‌دانید که این حکومت حتی کار کشتارها را به خارج از ایران نیز کشاند. کشتار ده‌ها روشنفکر و دگراندیش سیاسی و عقیدتی در اروپا و امریکا و سایر کشور‌های جهان نشان دهنده‌ی ویژگی کم‌مانند حکومت اسلامی‌ست.

 در مورد آمار دگراندیشان به قتل‌ رسیده، رقم دقیق و قاطعی نمی‌توانم ارایه بدهم. ابعاد کشتار پنهان و آشکار در حدی‌ست که ارایه‌ی آمار دقیق را مشکل می‌کند. اما برای نمونه، در مورد یکی از کشتار‌ها، یعنی کشتار سال 67، در سایت «عصر نو» نزدیک به 5هزار نام آورده شده‌است. حال اگر کشتار‌های سال‌های 58، 60، قتل‌های زنجیره‌ای، قتل‌های خارج از کشور، و کشتار اقلیت‌های مذهبی، قومی و جنسی کنار این رقم گذاشته شود، بی‌تردید با آماری تکان دهنده‌تر مواجه خواهیم شد. 
 
در رابطه با تعداد اقلیت‌های مذهبی، به ویژه بهاییان، من آمار دقیقی ندارم؛ اما به‌ دلایل اشاره شده، انتظار می‌رود کمیت اقلیت‌های مذهبی در ایران، نسبت به رشد جمعیت کاهش یافته باشد. اعدام، تبعید و مهاجرت اقلیت‌های مذهبی، از دلایل کاهش تعداد اقلیت‌های مذهبی نسبت به رشد جمعیت در ایران هستند.
 
برآورد شما از پایگاه اجتماعی دگراندیشان چیست؟ چقدر توانسته‌اند با جامعه ارتباط بگیرند و بسط اندیشه‌شان بپردازند؟ آیا فکر نمی‌کنید تولیدات فکری دگراندیشان مختص نخبگان بوده‌است و همین موضوع سبب شده که پیوند میان دگراندیشان و مردم تعمیق نیابد؟

 می‌دانید که دگراندیش می‌تواند روشنفکر نباشد، و حتی تاریک فکر باشد. دگراندیش پایگاه اجتماعی یگانه و مشخصی ندارد. ویژگی‌های طبقاتی و اجتماعی در پیدایی اندیشه‌های متفاوت و مخالف نقش ایفا می‌کنند، به همین دلیل پایگاه اجتماعی دگراندیش متنوع و متفاوت خواهد بود و نمی توان دگراندیشی را به طور مشخص به طبقه یا گروه اجتماعی خاصی نسبت داد. در رابطه با روشنفکران دگراندیش هم وضع همین گونه است. زمانی پنداشته می‌شد فقط چپ‌ها روشنفکر و روشنگرند، و پایگاه طبقاتی و اجتماعی آن‌ها نیز از همان زاویه توضیح داده می‌شد؛ که امروزه چنین دیدگاهی مورد تایید همه‌ی صاحب‌نظران این عرصه نیست.

رابطه‌ی روشنفکران دگراندیش با جامعه (مردم) رابطه‌ای ضعیف بوده و هست، هم به دلیل شرایط تاریخی، فرهنگی(به ویژه مذهبی) و سیاسی جامعه‌ی ما، و هم به دلیل ضعف‌ها و لغزش‌های روشنفکران و به طور کلی جنبش روشنفکری و روشنگری میهنمان؛ که پرداختن به این عوامل جا و فرصت دیگری می‌طلبد. این دلایل سبب شده‌است که تولیدات فکری روشنفکران در میان همین گروه اجتماعی دست به دست شود و به میان مردم نرود. 

 برخورد‌های صورت گرفته با دگراندیشان چه پیامدهایی داشته‌است؟
 
پیامد پدیده‌ی عدم تحمل، آزار و کشتار دگراندیشان، سبب تقویت روحیه‌ی خودمحوری، خودبرتربینی و خودحق‌بینی، تمایلات قدرت‌طلبانه و خشونت‌آمیز، کینه‌ورزی، انتقام‌جویی، نفرت، دوست نداشتن و عدم تحمل دیگران و دیگرخواست‌ها و غرایز عریان غیرانسانی در جامعه می‌شود. در میان پیامد‌های اشاره شده، خودخواهی افراطی و بیمارگونه، دستاوردی جز تنگ‌نظری و دور شدن از واقعیت و حقایق تاریخی به همراه نخواهد داشت. این پدیده‌ها از عوامل تقویت و افزایش ظرفیت عدم تحمل دیگری در جامعه، و نیز روحیه‌ی غیردموکراتیک و تضعیف فرهنگ دموکراتیک در جامعه هستند. در واقع، پیامد عدم تحمل دیگران، کشتن روح انسان است، روحی که تمایلش به عشق و دوست داشتن و شکیبایی‌ست.
 
پیامد عدم تحمل را می‌توان در ابعادی دیگر نیز شاهد بود، و آن، زایش و تقویت بد‌ترین انواع حکومت‌های استبدادی متمرکز ایدئولوژیک و دینی‌ست. نمونه‌اش همین حکومت اسلامی‌ست که نماد و تجلی باورهای مذهبی مرتجعانه و اندیشه‌های سیاسی واپسگرا‌ست. حکومتی غیرملی و غیرمردمی، که مردم را صغیرانی یک دست و یک اندازه می‌داند که نیاز به قیم دارند.
 
 زندگی نشان داده‌است که تفاوت و تنوع محوراصلی و تعیین کننده‌ی آزادی‌های سیاسی و اجتماعی‌ست، و پذیرش آن‌ها عامل پیشرفت انسان و جامعه. عدم تحمل دگراندیشی، در واقع نادیده گرفتن این اصل تعیین کننده و حیاتی‌ست. تلاش برای از میان برداشتن تفاوت‌ها، به ویژه در گستره‌ی اندیشه و عقیده، تلاشی بیهوده و زیانبار است. تلاش برای یکسان سازی انسان‌ها و جامعه‌ی بشری، با توجه به ویژگی‌های روانی و رفتاری انسان، عملی نیست. باید پذیرفته شود که گستره‌ی اندیشه، گستره‌ی «آزادی مطلق» و گستره‌ی کردار، «گستره‌ی قانون» است.

روانشناسی فردی، روانشناسی اجتماعی، جامعه شناسی مدرن و تجربه‌ی زندگی، نشان داده‌است که به تعداد انسان‌ها، ذهنیت و شخصیت متفاوت وجود دارد. مشکل بتوان دو انسان یافت که ذهنیت و شخصیت، و حتی اندیشه‌ای کاملا واحد داشته باشند، چه رسد به این که به دنبال ذهنیت و شخصیت و اندیشه‌ی واحد در یک گروه اجتماعی، طبقه و کل جامعه ‌باشیم.

 گفتن ندارد که بین انسان‌ها خصوصیات مشترک نیز وجود دارد، اما تنوع و تفاوت نیز قطعی‌ست؛ و توجه به این دومی ست که پراهمیت است. پیامد‌های نادیده گرفتن همین تنوع‌ها و اختلاف‌‌هاست که سبب شده‌است تا فجایعی بزرگ در زندگی انسان رقم بخورد.
 
تفکر و رفتاری که همه را هم‌اندیشه‌ی خود می‌خواهد، و در سیاست و مذهب «همه با هم» (یعنی «همه با من») را تبلیغ و ترویج می‌کند و «هرکس با من نیست و چون من فکر نمی‌کند بر من است» را پیش می‌برد، تفکر و رفتاری انسانی و دموکراتیک نیست؛ بلکه خودمحوری و خودخواهی فردی، فرقه‌ای و گروهی‌ست، که همان‌گونه که اشاره کردم، ریشه‌های عشق و دوستی و شکیبایی را می‌خشکاند و خون جنون دررگ‌های جامعه جاری می‌کند.

تجربه‌ی حکومت اسلامی یکبار دیگر نشان داده‌است که پیامد تلاش و رفتار برای همانند و هم‌نواسازی اندیشه و عقیده، آن هم به ضرب آزار و توهین و تحقیر و تبعید و تکفیر و زندان و شکنجه، در واقع سازمان دادن قتل عام‌ها و کشتارهای بزرگ بوده و خواهد بود. کوشیدن در راه یکسان‌سازی انسان‌ها در عرصه‌‌ی اندیشه و نظر، بزرگ‌ترین اهانت به ذهنیت و شخصیت یگانه‌ی انسان‌ها؛ و تلاشی‌ست برای پیروزی غریزه‌ی حیوانی و «نیمه حیوانی» بر اندیشه و کردار انسانی.

 همان‌طور که مطلع‌اید، ایران به‌عنوان عضوی از جامعه‌ی بین‌الملل، براساس عهدنامه‌ها و کنوانسیون‌های بین‌المللی، تعهداتی، از جمله رعایت حقوق بشر و حقوق مدنی شهروندان، برعهده دارد. آیا تاکنون مستند به تعهدات بین‌المللی، ایران به‌علت نقض حقوق دگراندیشان، در مجامع بین‌المللی-از سوی دگراندیشان محروم شده از حقوق‌شان- به چالش کشیده شده‌است؟ اگر جواب مثبت است، اقدام دگراندیشان چه دستاوردی همراه داشته‌است؛ و اگر پاسخ منفی است، علت استفاده نکردن دگراندیشان از ابزارهای بین‌المللی برای پیگیری حقوق نقض شده‌شان چیست؟ آیا راه بهتری داشته و به گونه‌ای دیگر عمل کرده‌اند، یا در این چالش فقط قربانی بوده‌اند؟
 
اعتراض به افکار و کردار غیرانسانی و ضد دموکراتیک حکومت اسلامی از هنگام به قدرت رسیدن این حکومت آغاز شد؛ چرا که حکومت این اصلی‌ترین ویژگی‌هایش را از همان هنگام آشکار کرد. اعتراض‌ها، هم در داخل کشور و هم در خارج کشور، وجود داشته و دارد. در داخل کشور، خیل عظیم زندانیان سیاسی و عقیدتی و هزاران اعدامی، از نشانه‌های همین اعتراض‌ها بوده و هست. در خارج کشور نیز تبعیدیان و مهاجران بیکار ننشستند. بخش اعظم افشای جهانی آن‌چه حکومت اسلامی با دگراندیشان کرده و می‌کند، حاصل تلاش‌های تبعیدیان و مهاجران است؛ چالش‌هایی که بی‌تاثیر نیز نبودند. مثل اعتراض‌ها در رابطه با کشتار دگراندیشان در خارج از کشور و یا قتل‌های زنجیره‌ای، که تا حدودی جلوی این دست رفتار حکومت اسلامی را، البته به گمان من به‌ طور موقت، در خارج کشورگرفته‌است. با این حال، هنوز میزان این تلاش‌ها نسبت به فجایعی که شده و می‌شود بسیار اندک و غیرقابل مقایسه‌است.
 
محافل حقوق بشری در جهان نیز هم‌صدا با ایرانیان دست به اعتراض زده و اقداماتی نیز کرده‌اند؛ اما نقش منفی بسیاری از کشور‌ها بر این محافل، و محدود کردن افشاگری و اقدام‌هاشان را نمی‌توان نادیده گرفت. اکثر قریب به اتفاق کشور‌ها نیز به خاطر منافع مالی‌شان برکردار و رفتار حکومت اسلامی چشم می‌بنندند و فقط هنگامی به این نکات اشاره می‌کنند که منافعی در طرح و افشای افکار و کردارحکومت اسلامی داشته باشند. (به یاد داریم سکوت امریکا را در قبال جنایت‌های صدام، اما به مجرد تشدید اختلاف‌ها و نافرمانی‌های صدام، چپ و راست اسناد جنایت‌های قدیم و جدید صدام را در امریکا در بوق کردند تا زمینه‌های حمله نظامی به عراق آماده‌تر شود.)

به گمان من، سازماندهی اعتراض‌های پراکنده، و گسترش بی‌گسست و مداوم اعتراض‌ها، هنوز به عنوان یک ضرورت مطرح است. متاسفانه اعتراض‌ها، به‌ویژه در خارج کشور، هنگامی بروز می‌کنند و اوج می‌گیرند که حکومت اسلامی در داخل و یا خارج از کشور دست به جنایاتی تازه‌تر می‌زند. در غیراین‌صورت، اعتراض‌ها کاهش می‌یابند و دچار رخوت می‌شوند.  می‌باید به گونه‌ای سازماندهی کرد که حق طلبی‌ها، اعتراض‌ها و افشاگری‌ها سازمان یافته، مداوم و پیوسته باشند.


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 22:49  توسط طلوع  |